عبد المطلب را مىشناخت ، دربان به ابرهه گفت : شاها پيشواى قريش و مردى كه مردم را در شهر و وحوش را در كوهها اطعام مىكند به اردوى تو آمده او را اجازهء دخول بده ابرهه اجازه داد .
عبد المطلب مردى خوش قيافه و تنومند بود ، ابرهه چون او را ديد بزرگش يافت از اينكه او را زير تخت خود بنشاند و خوش نداشت كه بالاى تخت خود بياورد لذا از سرير پائين آمد و با او در زمين نشست و گفت : چه حاجتى دارى ؟
عبد المطلب فرمود : لشكريان تو دويست شتر مرا بردهاند بگو : آنها را پس بدهند . ابرهه گفت : تو را ديدم بزرگ يافتم ، چون صحبت كردى ، در نظرم كوچك شدى ، عبد المطلب گفت چرا ؟ ابرهه گفت : من آمدهام كعبه را كه مايهء عزت و سرفرازى شماست ويران كنم ولى تو از من به جاى دست كشيدن از كعبه شترانت را مىخواهى ! ! عبد المطلب فرمود : شاها من دربارهء شتران خودم با تو سخن مىگويم ، ولى اين خانه صاحبى دارد كه خود از آن دفاع مىكند من كارى به كار كعبه ندارم اين سخن ابرهه را مرعوب كرد ، به نظر مىآيد كه عبد المطلب عليه السّلام خود چنين كرده كه با اين سخن ابرهه را مرعوب نمايد ، دستور داد شتران آن حضرت را بدهند ، عبد المطلب از پيش ابرهه برگشت .
لشكريان ابرهه آن شب را كه تيرهاى شهاب به هر طرف زبانه مىكشيدند و حكايت از نزديكى عذاب داشتند گذرانده صبح آماده حمله شدند فيل كه پيشاپيش قشون بود از جاى خويش حركت نكرد ، به هنگام طلوع خورشيد در آسمان حجاز دستههاى پرندگان ظاهر شدند هر پرنده سنگى باندازهء نخود در منقار و دو تا در چنگالهاى خود داشت ، پرندگان لشكريان ابرهه را سنگباران كردند دستهاى از مرغان كه بر مىگشتند دسته ديگرى ظاهر مىشدند و مرتب
تفسير احسن الحديث (فارسى) — صفحة 356
مساهمون: على اكبر قرشى بنابى
ص٣٥٦