تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير احسن الحديث (فارسى) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
شد تا حدى كه نزديك بود ناقه‌اش از ثقل وحى بخوابد ، چون وحى تمام شد حضرت عرق صورتش را پاك مىكرد . آن گاه گوش زيد بن ارقم را گرفت ، سرش را از روى جهاز شتر بلند كرد و فرمود : اي پسر دهانت راست گفته ، قلبت حفظ كرده خدا درباره آنچه گفتى وحى نازل فرموده است . چون همه اصحاب آن حضرت براى استراحت پياده شدند ، حضرت بر آنها چنين خواند :
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ . . .
وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ
نزول اين آيات عبد اللَّه بن ابى را رسوا كرد ( از تفسير برهان ) . ناگفته نماند : كلمه
وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ
آخر آيهء هشتم است كه تا آخر سوره سه آيه مىماند ، ظاهرا سه آيه نيز توأم با هشت آيه فوق نازل شده‌اند . در مجمع البيان نقل شده : چون عبد اللَّه بن ابى خواست داخل مدينه شود پسرش عبد اللَّه بن عبد اللَّه آمد ، شتر او را در دروازه مدينه خوابانيد . گفت واى بر تو چه مىكنى ؟ پسرش گفت : به خدا قسم تا رسول خدا اجازه ندهد حق داخل شدن ندارى ، امروز خواهى دانست كه عزيزتر و ذليلتر كدام است . عبد اللَّه بن ابى به حضرت شكايت كرد كه پسرم از ورود من مانع شده حضرت سفارش فرمود كه مانع نشود ، پسرش گفت : حالا كه رسول خدا امر فرموده است داخل شو ، عبد اللَّه بن ابى بعد از كمى بيمار شد و درگذشت ، چون آيات نازل شد و دروغش آشكار گرديد گفتند : در باره تو آيات محكمى آمده است برو پيش رسول خدا تا برايت استغفار كند ، گفت : امر كرديد ايمان آورم قبول كردم ، گفتيد :
تفسير احسن الحديث (فارسى) — صفحة 172 | على اكبر قرشى بنابى