مىدهيم كه تو رسول خدايى . ولى اين سخن را به زبان مىگفتند نه به قلب ، اين اقرار را براى خود سپر و حفاظ قرار داده بودند تا از مواهب اسلام بهرهمند شوند .
آنها زبان بسيار نرم و چرب داشتند ولى باطنشان از محتوى خالى بود تا جايى كه به حكم چوب خشك بودند كه به ديوار تكيه كرده است .
چون به آنها گفته مىشود : بيائيد رسول خدا در مقابل خطايى كه كردهايد از خدا برايتان آمرزش بخواهد ، با مسخره ، سرشان را تكان داده و از آمدن امتناع مىكنند .
به مردم مىگويند : مهاجران و مسلمانان را كمك مالى نكنيد تا از اطراف رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله متفرق شوند ، در مسافرت گفتند : چون به مدينه برگشتيم رسول خدا را از آنجا بيرون خواهيم كرد ، در آخر فرموده : اى اهل ايمان شما مانند منافقان نباشيد ، مال و اولاد ، خدا را از ياد شما نبرد ، به فكر آخرت باشيد .
شأن نزول
6 - على بن ابراهيم قمى در تفسير خود نقل مىكند :
إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ . . .
در جنگ مريسيع نازل شد و آن جنگ بنى المصطلق است كه در سال پنجم هجرت بود . رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله به وقت بازگشت در كنار چاهى اردو زد كه آب كمى داشت .
انس بن سيار هم پيمان انصار و جهجاه بن سعيد غفارى اجير عمر بن الخطاب هر دو از چاه آب مىكشيدند ، دلو سيار به دلو جهجاه چسبيد پس از بيرون كشيدن سيار گفت اين دلو من است ، جهجاه گفت : نه دلو من است ، كار به نزاع كشيد جهجاه بر صورت سيار زد و خون جارى شد .