كه دانستن خداى واجب نكند وجود معلوم ، براى آنكه علم و عالمى تعلّق دارد به معلوم على ما هو به و معلوم را بر صفتى نكند ، پس عالمى تبع معلوم باشد و معلوم تبع عالمى نباشد .
علّامه شعرانى : گويند علم بر دوگونه است : اوّل ، علمى كه سبب معلوم گردد ، مانند علم مهندس و صورتى كه در تصوّر آورد و مطابق آن بنا كند و آن را علم فعلى گويند .
دوم ، علم انفعالى كه سبب معلوم نباشد ، بلكه از معلوم گرفته شود . و علم خداوند نسبت به موجودات عالم از قسم اوّل است ، كه چون علم وى به چيزى تعلّق گيرد ، آن چيز بدان وجه كه او دانسته ، واقع شود به سبب علم او . و بعضى پندارند كه علم او به افعال بندگان همچنين است . و مؤلف گويد : علم او سبب عمل بندگان نيست تا جبر لازم آيد ؛ چون او خود نخواست بندگان مجبور باشند ، چنانكه يكى از ما داند فلان ملحد در ماه رمضان روزه نخواهد گرفت و علم ما سبب افطار او نيست ، او خود مقصّر است و شاعر گويد :
ملحد گرسنه در خانهء خالى و طعام * عقل باور نكند كز رمضان انديشد « 1 »
وَ لِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنِينَ * وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا
. « 2 »
مؤلف : قولى ديگر گفتند [ كه ] علم به معنى رؤيت است ، چنانكه رؤيت به معنى علم آيد ؛ يعنى خداى تعالى آنچه مىداند در حقّ شما و آن معدوم بيند و ممكن نباشد كه بينند تا در وجود نيايد كه معدوم نتوان ديدن . و اين وجهى قريب باشد پس از آنكه درست شود كه علم به معنى رؤيت آمده است .
علّامه شعرانى : معنى سخن آن است كه خداى تعالى پيش از وجود مىداند ، امّا نمىبيند و آن را موجود كرد تا ببيند نه آنكه بداند . و اين سخن را گرچه مؤلف پسنديده و نزديك شمرده است ، امّا به مقتضاى قواعد عقلى صحيح نمىنمايد ؛ چون
هامش
( 1 ) . روح الجنان ، ج 3 ، ص 241 .
( 2 ) . آل عمران ( 3 ) آيات 166 .