ابو جهل و عبد الله بن ابى و امية بن خلف « 1 » و رؤساء قريش ، در پشت كعبه جمع شدند . بعضى بعضى را گفتند :
كسى بفرستيذ و محمد را حاضر كنيذ و با او كلمهء چند بگوييذ و مصلحتى بينديشيذ ، تا چون با وي خصومت كنيذ ، معذور باشيد .
كس فرستاذند كه : اشراف قوم تو ، براى تو مجتمع شدهاند . بحضور تو محتاجاند كه كلمهء بگويند .
و بشنوند . رسول - صلى الله عليه و آله - بر رشد ايشان حريص بوذ .
پنداشت كه ايشانرا در شأن دين بدايتى آمذه است . در حال برخاست و پيش ايشان شذ .
ايشان گفتند : اى محمد ! و الله كه ما را از عرب كسى نمىدانيم كه بر قوم خوذ بيرون آمذ ، چنانك تو بيرون آمذى . و كس با قوم خوذ اين نكرد كه تو كردي . پذران ما را شتم كردي « 2 » ، و دين ما را عيب نموذي ، و عاقلانرا سفيه گفتى ، و خذايان ما را دشنام داذي ، و جمعيت ما را متفرق گردانيذي ، و هيچ امرى قبيح نبوذ الّا آن را ظاهر كردى . اگر مال ميطلبى ، ما ترا چندان مال دهيم كه تو توانگرتر از ما باشى . و اگر بر ما شرف مىجوييى ، ما ترا سيّد و بزرگتر از خوذ دانيم . و اگر ملك ميطلبى ، ترا بر خوذ ملك گردانيم . و اگر ترا رنجورى هست ، طبيب حاضر كنيم و ترا مداوات كنيم ، تا آن رنج از تو زايل شوذ .
رسول - صلى الله عليه و آله - گفت :
من به آن نيامذهام كه شما آمذهايد . نه مال شما مىطلبم ، و نه بر شما شرف مىجويم ، و نه طلب ملك دارم . بلى ، خذاى - تعالى - مرا بشما فرستاذه است برسالت . و كتابى بر من منزل فرموذه ، و گفته كه شما را بشارت دهم و بيم كنم .
هامش
( 1 ) - در تفسير رازى آمده است : عبد الله بن ابى امية بن خلف .
( 2 ) - كشف الاسرار 5 / 616 : ( پيران ما را حرمت نداشتى ) .