يكى از همسايگان سينهء خودش را در دهان بچه گذاشته است .
ابومحمد بسيار ناراحت شد ، و بچه را سرازير نمود و با انگشت چنان كرد كه شير استفراغ شود .
ابوالمعالى مىگويد : در هنگام مباحثه علمى ، گاهى سستى احساس مىكنم كه اثر همان شير است .
از مادر مقدس اردبيلى رضوان اللَّه عليه پرسيدند : چگونه فرزندت به اين مقامات بلند نائل شد ؟ وى گفت : هرگز لقمهء شبهه نخوردم . قبل از شير دادن وضو مىگرفتم .
ابداً چشم به نامحرم ندوختم ، در نظافت و طهارت او كوشيدم و او را با بچههاى خوب مىنشاندم .
پدر مقدس در كنار نهرى ، مشك خود را از آب پر مىنمود ، سيبى بر آب روان ديد ، آن را برداشته و خورد . بعد از تناول سيب به شدّت ناراحت گشت كه چرا بدون اذن صاحبش چيزى خورده است . او مسير نهر را پيمود تا به باغ سيب رسيد ، پدر مقدس داستانش را براى باغبان باز گفت و درخواست كرد تا او را حلال كند .
باغبان كه گمشدهاش را يافته بود سيب را حلال نمىكرد ، پدر مقدس خيلى اصرار نمود ولى جز سختگيرى از باغبان چيزى نديد .
در نهايت باغبان گفت : دخترى كور ، كچل ، لال و مفلوج از دو پا دارم . او را براى خود عقد كن تا راضى شوم ! پدر مقدس به ناچار پذيرفت .
عقد نكاح بسته شد و داماد شب زفاف به حجله عروس عليل رفت ، ولى بر خلاف انتظارش ، ماهرخى در برابرش ظاهر گشت و سلام نمود . پدر مقدس بالفور نزد باغبان و پدر زن خويش آمد و ماجرا را از او پرسيد : باغبان گفت : چون اصرار تو را براى طلب رضايت به خاطر يك سيب ديدم ، خواستم تو را بيازمايم كه اگر در اصرار خود صادقى ، داماد من شوى . و البته اوصافى كه بيان كردم كاملًا درست است ، دخترم كور است چون نامحرمى نديده ، كچل است چون چشم نامحرم به
اخلاق در قرآن و سنت (فارسى) — صفحة 483
مساهمون: على غضنفرى
ص٤٨٣