ياد خدا بودن هم دو جور است : يك وقت انسان در ياد خداست ، خوب است ، ولى كوچك است ؛ يك وقت در ياد خداست و بزرگ است ، در ياد خداست و كوچك است ، معلوم است كه كدام است . در همين مرزها ، جبههها ، كشته شدنها ، همه اينها ياد خدا لازم دارد ، اما كوچك است . ياد خدا در جايى كه راه گناه و ثواب پيش انسان بيايد ، اين « ياد خدا » بزرگ است .
چيست كه انسان وقتى چشمش به يك اجنبى خوش قيافه افتاد ، آنجا ديگر از جبهه جنگ مشكلتر است . آرى مشكل است ؛ براى اين كه اين هر روز ، چند بار تا وقتى كه بر نفس خودت پيروز نشوى ، با شيطان مىجنگى . اگر روزى يك بار از شيطان زمين بخورى ، فردا عادت مىكنى به زمين خوردن ، اسير شيطان مىشوى . پس اين ياد خدا در نزد هر گناهىاست . برادرانم تزكيه كنيد تصفيه كنيد .
عربى مىگويد دو نفر بوديم ، در صحرا مىرفتيم ، تشنگى و گرسنگى بر ما غالب شد ، از دور خيمهاى ديديم ، گفتيم برويم آنجا . رفتيم ، ديديم پيرزنى نشسته ، گفتيم :
پيرزن ، مادر به ما نانى ، آبى بده . پيرزن به ما گفت : بفرماييد آقا بنشينيد زير خيمه . ما آمديم نشستيم . فرزند پيرزن رفته بود كوه شترها را بچراند . هى نگاه مىكند ، نزديك ظهر است ، كسى نيست براى مهمانها غذايى تهيه كند . يك بار آمد بيرون ، ديد شترها دارند مىآيند . خوشحال شد ، ولى ديد كه فرزندش نيست . بيشتر دقت كرد تا شترها آمدند ، كس ديگرى آمد گفت : مادر ، خدا صبرت بدهد ان شاء اللَّه ، فرزندت روى شتر بود ، به همديگر خوردند ، فرزندت افتاد توى دره و مرد . پيرزن گفت : هيچ حرف نزن كه من مهمان دارم . بيا اين بزغاله را سر ببر ، از مهمان من پذيرايى كن . صحبتهاى پيرزن را شنيديم ، تعجب كرديم از اين زن . اين زن نشست براى ما غذا درست كرد ، غذا را آورد گذاشت جلوى ما ، ما غذا خورديم ، بعد آمد گفت : « هل منكم من قرأ القرآن » ؛ آيا ميان شما كسى هست كه با كتاب خدا و كلام خدا آشنا باشد ؟ من شروع كردم به خواندن :
« الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ » .
گفتارها و نوشتارها در نشريات و مقدمه كتاب ها (فارسى) — صفحة 437
مساهمون: الشيخ علي المشكيني
ص٤٣٧