الحجّة الغائب .
« 1 »
قصّه
قاضى بيضاوى ، در ذيل آيهء « وَاحْلُلْ عُقْدَةً مّن لّسَانِى » ، « 2 » نوشته است : موسى در بچگى كه در خانهء فرعون زندگى مىكرد ، دستش سوخت ؛ فرعون معالجه كرد خوب نشد . آن گاه كه به امر خدا پس از مدّتى به دعوت فرعون آمد ، گفت : مرا به كدام خدا دعوت مىكنى ؟ گفت : آن خدايى كه دستم را خوب كرد و تو نتوانستى خوب كنى .
شعر
بر هر كسى كه مىنگرم در شكايت است * در حيرتم كه گردش گردون ، به كام كيست ؟ !
( بيگدلى )
شعر
در طالع من نيست كه نزديك تو باشم * مىگويمت از دور ، دعا گر برسانند
( سعدى )
شعر
گوش اگر گوش تو ، ناله اگر نالهء من * آنچه البتّه به جايى نرسد فرياد است
( يغما )
شعر
سر تا قدم آيينهء حُسنى و لطافت * افسوس كه در چشم و لبت صلح و صفا نيست !
( صفايى )
شعر
خواجه ، آخر به سخنهاى بدانديش فروخت * بندهاى را كه گنه خدمت و عيبش هنر است
( احمد قاجار )
هامش
( 1 ) . امام صادق عليه السلام در تفسير آيهء « مؤمنان كسانىاند كه به غيب ايمان دارند » فرمود : غيب ، حجّت غائب است ( بحار الأنوار ، ج 51 ، ص 52 ) .
( 2 ) . سورهء طه ، آيهء 27 .