اى معاويه ! به خدا سوگند كه خداوند دو شهر آفريده ، يكى در مشرق و ديگرى در مغرب كه نامشان جابلقاء و جابلساست . بر مردم آنها پيغمبرى جز جد من رسول خدا مبعوث نشده است !
باز معاويه گفت : يا ابامحمد ! راجع به شب قدر ما را آگاهى بده !
فرمود : اين قبيل پرسشها را بكن ! همانا خداوند آسمانها را هفت و زمين را هفت و جن و انس را هفت آفريده است از اين رو بايد شب قدر را از شب بيست و سوم تا شب بيست و هفتم جُست ! اين را گفت و سپس از جا برخاست » « 1 »
10 - فتّال از قول حبيببن عمر نقل كرده ، مىگويد : اميرالمؤمنين عليه السلام در آن بيماريى كه به درگذشت آن حضرت انجاميد و زخمش شدّت يافت ! من عرض كردم : يا اميرالمؤمنين اين زخم شما چيزى نيست و باكى بر شما نيست !
فرمود : « يا حبيب ! به خدا سوگند كه من همين ساعت از شما جدا مىشوم !
راوى مىگويد : من با شنيدن اين سخن گريه كردم و ام كلثوم نيز كه در خدمت پدر نشسته بود ، گريست !
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : دخترم ! چرا گريه مىكنى ؟
عرض كرد : چون شما فرموديد : السّاعه من از شما جدا مىشوم ، از اين رو گريه كردم .
فرمود : دخترم گريه نكن ! به خدا سوگند اگر تو هم آنچه را كه پدرت مىبيند ببينى گريه نمىكنى ! حبيب مىگويد : عرض كردم : يا
هامش
( 1 ) - تحف العقول : ص 167 .