كه از دنيا رفت . پدرم برايم نقل كرد كه عبداللَّه بن عروه براى او نقل كرده بود گفت : من عبداللَّه بن زبير را ديدم در صبحگاه زمستان سردى خدمت حسن بن على عليهما السلام نشسته بود ، گفت : به خدا سوگند كه از جا برنخاست مگر اينكه پيشانيش غرق عرق شد !
مىگويد : اين مطلب مرا به خشم آورد ، پس از جا بلند شدم ، و رو به او كردم و گفتم : عمو ! گفت : آرى ، چه مىگويى ؟ گفتم : ديدم تو نزد حسنبن على نشسته بودى و تا پيشانيت پر از عرق نشد از جا بلند نشدى ! گفت : برادرزاده ! براستى او پسر فاطمه است . نه به خدا سوگند كه زنان از زاييدن چون او عقيمند ! « 1 »
2 - ابن ابى الحديد از قول ابوعثمان مىگويد : حسنبن على عليهما السلام بر معاويه وارد شد در حالى كه عبداللَّه بن زبير در نزد وى بود ، و معاويه دوست داشت كه بين قريش اختلاف باشد ، رو به حسن عليه السلام كرد و گفت : اى ابومحمّد ! كدام يك از آن دو نفر بزرگتر بودند ؛ على يا زبير ؟
امام حسن عليه السلام فرمود : فاصلهء زيادى بين آنها نبود و على بزرگتر از زبير بود ، خدا على را بيامرزد !
پسر زبير گفت : خدا زبير را بيامرزد !
ابوسعيدبن عقيل بن ابى طالب نيز حضور داشت ، گفت : اى عبداللَّه ! چه چيز تو را به هيجان آورد كه اين مرد گفت : خدا پدرش را بيامرزد ؟ !
پسر زبير گفت : من هم گفتم : خدا پدر مرا بيامرزد !
گفت : تو تصور مىكنى كه پدر تو هم اندازه و برابر با على بود ؟
گفت : چه امتيازى او به اين دارد ؟ هر دو از قريش و هر دو مردم را
هامش
( 1 ) - شرح حال امام حسن عليه السلام : ص 137 .