على عليه السلام با شنيدن سخن مروان به وى حمله برد و با تازيانهاش ميان دو گوش شترش زد و فرمود : دور شو كه خدا تو را در دوزخ جا دهد !
مروان با خشم و كينه نزد عثمان بازگشت و جريان را به اطّلاع او رساند ، عثمان آتش خشمش نسبت به على عليه السلام فروزان شد ، و از طرفى ابوذر ايستاد و مردم با او خداحافظى كردند و ذكوان غلام امّ هانى دختر ابوطالب نيز به همراه او بود .
ذكوان مىگويد : من حرفهاى مردم را به خاطر سپردم البتّه او مرد خوش حافظهاى بود ! ( از جمله مىگويد : ) على عليه السلام به ابوذر فرمود : « اى ابوذر ! تو براى خدا خشم گرفتى ، و اين مردم براى دنياى خود از تو بيمناك شدند در حالى كه تو به خاطر دينت از آنها بيمناك شدى !
از اين رو تو را به آواره كردن و تبعيد آزمودند و به بيابان تبعيدت كردند !
به خدا سوگند كه اگر آسمانها و زمين به روى بندهاى بسته شود سپس او تقواى الهى را پيشه كند بيقين خداوند براى او گشايشى قرار خواهد داد .
اى ابوذر ! جز با خدا نبايد با كسى انس بگيرى و جز از باطل نبايد از چيزى بترسى ! »
سپس رو به يارانش كرد و فرمود :
« با عمويتان خداحافظى كنيد ! »
و به عقيل فرمود : « با برادرت خداحافظى كن ! »
پس عقيل سخن گفت و افزود : اى ابوذر ! من چيزى براى گفتن ندارم
مسند الإمام المجتبى (ع) (مسند امام مجتبى ع) (فارسى) — صفحة 517
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٥١٧