دادهاند ولى هيجان جنسى مردان شما را گرفته و به زنانتان دادهاند ، از اين رو از عهدهء زن اموى كسى جز مرد هاشمى نمىآيد ! »
معاويه از شنيدن اين گفتگو بسيار ناراحت شد و به اطرافيانش گفت : من گفته بودم ولى شما گوش نداديد ، تا اين كه سخنانى را شنيديد كه خانه را بر شما تيره و تار كرد و انجمنتان را بهم ريخت !
پس حسن عليه السلام بيرون شد در حالى كه مىفرمود :
« من اين روزگار را پنجاه و پنج سال
به اندك چيزى گذراندم ، در حالى كه هر دم مىگفتم
من نه در دنيا به انبوهى از آن رسيدم
و نه دربارهء آن چه ( از دنيا ) خواستنى است خود را به زحمت انداختم
در حالى كه آرمانها در مقابل من شروع به خودنمايى كردند
امّا من يقين داشتم كه درگرو مرگ زودرس هستم « 1 »
5 - ابن عساكر از جويرية بن اسماء نقل كرده ، مىگويد : چون حسن بن على عليهما السلام از دنيا رفت مروان در كنار جنازهء او گريه كرد ، امام حسين عليه السلام فرمود : « آيا تو هم بر او مىگريى در حالى كه جامهاى غم و اندوه را پياپى بر دل او ريختى ؟ »
مروان گفت : من اين كار را نسبت به كسى كردم كه بردبارتر و مقاومتر از اين - اشاره به كوه نمود - بوده است . « 2 »
6 - ابن ابىالحديد از ابنابى سيف نقل كرده ، مىگويد : مروان خطبه مىخواند در حالى كه حسن عليه السلام نشسته بود ، به على عليه السلام جسارت كرد !
حسن عليه السلام فرمود : « واى بو تو اى مروان ! آيا اين كسى كه تو بر او دشنام مىدهى بدترين مردم بود ؟ »
هامش
( 1 ) - عقد الفريد : 4 / 20 .
( 2 ) - شرح حال امام حسن : ص 156 .