برخاست ، به رو بر زمين افتاد و مرد .
علّت را از امام حسن عليه السلام پرسيدند ، فرمود : « ترسيدم كه اگر او سخن از توحيد بگويد خداوند سوگند او را به بركت توحيد بپذيرد و كيفر سوگندش را از او بر طرف كند ! » « 1 »
31 - و نيز از ابو اسامه نقل كرده است كه حسن بن على عليهما السلام با پاى پياده راهى حج شد ، در بين راه پاهايش ورم كرد ، عرض كردند : اگر سوار مركب مىشدى راه آسان مىشد !
فرمود : « نگران نباشيد ، ما وقتى كه به آن منزل برسيم ، مرد سياهى با روغنى بر سر راه ما مىآيد كه آن روغن براى ورم پا سودمند است ! »
عرض كردند : پدران و مادرانمان فدايت ، جلوى ما چنين منزلى كه كسى اين دارو را بفروشد وجود ندارد !
فرمود : « هرگز به منزلى نمىرسيد مگر پس از آمدن آن سياهپوست !
راوى مىگويد : راه زيادى نرفتيم كه فرمود : بشتابيد نزد آن مرد !
پس نزد وى رفتند و از روغن پرسيدند ، گفت : شما روغن براى چه كسى مىخواهيد ؟
گفتند : براى حسن بن على !
گفت : مرا نزد او ببريد !
همين كه بردند ، عرض كرد : من تصور نمىكردم كه اين روغن را براى شما مىخواهند ، در صورتى كه من به شما نيازى دارم آنكه
هامش
( 1 ) - مناقب : 2 / 147 .