« حسن بن على عليهما السلام نشسته بود ، فردى از راه آمد و گفت : يابن رسول اللَّه ! خانهتان آتش گرفته است !
فرمود : نه ، آتش نگرفته است .
ناگاه فرد ديگرى آمد و گفت : يابن رسول اللَّه ! آتش به سراى همسايهء شما افتاده بود ، به طورى كه ترديدى نداشتيم كه منزل شما خواهد سوخت ! سپس خداى تعالى آن را از منزل شما باز داشت . « 1 »
29 - ابن شهر آشوب آورده است كه مردم از دست زياد ( بن ابيه ) به حسن بن على عليهما السلام پناه آوردند و كمك خواستند !
امام حسن عليه السلام دستش را بلند كرد و عرض كرد : « پروردگارا ! براى ما و شيعيان ما از زياد بن ابيه انتقام بگير ! و به زودى بلا و مجازات سختى را دربارهء او برما نشان بده ! كه تو بر هر كارى توانايى !
پس در شست راستش غدّهء چركينى پيدا شد كه به آن « سَلعه » مىگفتند و تا گردنش ورم كرد ، سرانجام مرد . « 2 »
30 - مردى به دروغ ادّعا كرد كه از حسن بن على عليهما السلام هزار دينار طلبكار است ، در حالى كه طلب نداشت ، هر دو نزد شريح قاضى رفتند ، شريح به امام حسن گفت : آيا قسم مىخورى ؟
فرمود : اگر طرف من سوگند ياد كند ، اين مبلغ را به او مىدهم !
شريح به آن مرد گفت : بگو : به خدايى كه جز او خدايى نيست ؛ داناى نهان و آشكار است !
پس امام حسن عليه السلام فرمود : من اين طور نمىخواهم ، بلكه بگو : به خدا كه اين قدر مالِ من بر عهدهء شماست ! و هزار درهم را بگير !
پس آن مرد همان را گفت ، و دينارها را گرفت ، پس چون از جا
هامش
( 1 و 2 ) - مناقب : 2 / 147 .