تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سر الإسراء في شرح حديث المعراج (فارسى) — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١
حديث 1552 . از محمد بن حنفيه نقل شده است كه گفت : وقتى اميرالمؤمنين - عليه‌السّلام - بعد از جنگ جمل وارد بصره شد ، احنف بن قيس ايشان را دعوت كرد و غذايى فراهم نمود و به خدمت امام و يارانش رسيد . امام - عليه‌السّلام - فرمود : « اى احنف ! اصحاب مرا صدا كن . » پس گروهى خاشع و سرافكنده همچون مشكهاى پوسيده و از تازگى افتاده ، وارد شدند . احنف گفت : يا اميرالمؤمنين ايشان را چه شده است و چه ناراحتى دارند ؟ آيا اين حالت از كم غذايى است يا از ترس جنگ ؟ امام - عليه‌السّلام - فرمود : « نه ، اى احنف ! خداوند سبحان گروههايى از مردم را به دوستى گرفت ، آن‌ها او را عبادت مىكنند همچون عبادت كسانى كه به آن‌چه از نزديكى به روز قيامت اطلاع دارند رسيده باشند ، قبل از آن‌كه آن را مشاهده نمايند و نفس خود را بر سختىها وتلاش براى قيامت وادار كردند و وقتى صبحگاه محشر و عرضهء اعمال بر خداوند سبحان را ياد مىكردند ، بيرون آمدن گردنى از آتش و گردآمدن خلايق در پيشگاه خدا و نامهء اعمالى كه در برابر گواهان گشوده شده و آبرو ريزىهاى ناشى از گناهان آشكار شده را تصور مىكردند و نزديك بود جانشان يكسره خارج شود يا دل‌هاشان با بال ترس ، از جا كنده شده پرواز كند و به خاطر انقطاع و تجرّد به سوى خداوند سبحان ، عقل‌هاشان به جوش آمده از ايشان جدا شود . مثل مجنون سرگردان در تاريكى شب ناله كردند و از ترس كارهايى كه نفسشان را بر آن داشته بودند ، ضجّه مىزدند ، بدنشان نحيف شد ، دل‌هاشان اندوهگين ، چهره‌هاشان تكيده و درهم كشيده شده ، لبها خشكيده ، شكمها گرسنه و مثل مشك پوسيدهء از تازگى افتاده ، فروتن و سر به زير شدند ، براى خداوند اعمال آشكار و پنهانشان را خالص نمودند و از اين بابت ، دل‌هاشان از ترس آرام نداشت بلكه مثل كسى بودند كه زنگ خروجشان از دنيا به صدا درآمده است . كاش شب‌هايشان را مىديدى ! در حالى كه چشمها به خواب رفته و سر و صداها خاموش شده ، جنب و جوش‌ها آرام گرفته بود ، ترس روز قيامت و عذاب الهى آن‌ها را بيدار نگه داشته بود ، همانطور كه حق سبحان مىفرمايد : آيا مردم خود را ايمن مىپندارند از اين‌كه