- مرا به گل چه سروكار كز تو بشكفدم دل * مرا بباده چه حاصل كه از نگاه تو مستم
به خود چو خويش بگويم ، تويى ز خويش مُرادم * اگر چه خويش پرستم ، ولى ز خويش برستم
همچنين مىگويد :
- اى ذات تو ز اعراض صفات آمده پاك * كوتاه زدامن تو دست ادراك
در هر چه نظر كنم تو آيى به نظر * لا ظاهر فى الوجود واللَّه سواك
شاهدان در پرده مستورند ليك * ماه ما بىپرده باشد در نقاب
جز نور على نيست اگر درك بود * با غير على كيم سربرگ بود
گويند دم مرگ على را بينم * اى كاش كه هر دمم دم مرگ بود
از سرورى جهان گذر كن * در باطن خود ببين جهان ها
همه عالم حروف و حق سخنگوست * وزو حرف نخستين كاف و نون است
مصر دل بايدت از بهر عزيزى آراست * يوسف جان بِدَر از قعر چهى بايد كرد
تا به كى معتكف كاخ هوس بايد بود * كاروان رفت ، دلا ، رو به رهى بايد كرد
عجب سرزمينى است كاخ محبّت * گدايى اگر رفت شاهى برآيد
سخن عشق يكى بود ولى آوردند * اين سخنها به ميان زمره نادانى چند
فلك دوران زند بر محور دل * وجود هر دو عالم مظهردل
اگر اكسير درد عشق خواهى * بيا شو از گدايان در دل
هر آن كالا كه در بازار عشق است * بجو سرمايهاش از كشور دل
هر آن نقشى كه بر لوح از قلم رفت * نوشته دست حق بر دفتر دل
فلك گشته سر گشتهى كوى او * بود روى عالم همه سوى او
همى مىرسد بر مشام دلم * ز گل خاصه از اهل دل بوى او
در جان آن كه تخم محبّت نكاشتند * باشد هزار خرمن طاعت به نيم جو