تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
- مرا به گل چه سروكار كز تو بشكفدم دل * مرا بباده چه حاصل كه از نگاه تو مستم به خود چو خويش بگويم ، تويى ز خويش مُرادم * اگر چه خويش پرستم ، ولى ز خويش برستم
همچنين مىگويد :
- اى ذات تو ز اعراض صفات آمده پاك * كوتاه زدامن تو دست ادراك در هر چه نظر كنم تو آيى به نظر * لا ظاهر فى الوجود واللَّه سواك شاهدان در پرده مستورند ليك * ماه ما بىپرده باشد در نقاب جز نور على نيست اگر درك بود * با غير على كيم سربرگ بود گويند دم مرگ على را بينم * اى كاش كه هر دمم دم مرگ بود از سرورى جهان گذر كن * در باطن خود ببين جهان ها همه عالم حروف و حق سخنگوست * وزو حرف نخستين كاف و نون است مصر دل بايدت از بهر عزيزى آراست * يوسف جان بِدَر از قعر چهى بايد كرد تا به كى معتكف كاخ هوس بايد بود * كاروان رفت ، دلا ، رو به رهى بايد كرد عجب سرزمينى است كاخ محبّت * گدايى اگر رفت شاهى برآيد سخن عشق يكى بود ولى آوردند * اين سخن‌ها به ميان زمره نادانى چند فلك دوران زند بر محور دل * وجود هر دو عالم مظهردل اگر اكسير درد عشق خواهى * بيا شو از گدايان در دل هر آن كالا كه در بازار عشق است * بجو سرمايه‌اش از كشور دل هر آن نقشى كه بر لوح از قلم رفت * نوشته دست حق بر دفتر دل فلك گشته سر گشته‌ى كوى او * بود روى عالم همه سوى او همى مىرسد بر مشام دلم * ز گل خاصه از اهل دل بوى او در جان آن كه تخم محبّت نكاشتند * باشد هزار خرمن طاعت به نيم جو
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 311 | الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)