فقرا مىداد . روز عيد غدير به فقرا و سادات يك قران و به غير سادات ده شاهى عيدى مىداد ، در دهه عاشورا شبها روضه مىخواند و آن مجلس مختصّ فقرا بود ، در آخر با آبگوشتى ، پذيرايى مىكرد و هر كس از طلّاب مايل بود براى عزادارى و شام مىرفت .
از كسى چيزى قبول نمىكرد و از فضول دنيا احتراز داشت .
شعر
- اى كه با نور خرد نور خدا مىجويى * خويش بين ، عكس نظر كن ، به كجا مىپويى
موسى اى نيست كه دعوى اناالحق شنود * ورنه اين داعيه اندر شجرى نيست كه نيست
آن كه جويد حرمش گو بسر كوى دل آى * نيست حاجت كه كنى قطع بيابانى چند
چنگ در دامن دلدار زدم دوش به خواب * بود دستم به دل خويش كه بيدار شدم
برون آى از حجاب تن بپر بر ساحت گلشن * كنى تا چند از روزن نظر بر طرف گلشنها
تو سيمرغ همايونى كه عالم زير پر دارى * چسان با اين شكوه و فر گزيدى كنج گلخنها
گر خدا خواهى تو خود خواهى بنه در گوشهاى * تا كه خود خواهى شود عين خداخواهى تو را
هر آن كو ديده بگشايد بر او چشم از جهان بندد * زجان يكسر برآيد آن كه دل بر جان جان دارد
مخوانم زآن قد و طلعت به سوى طوبى و جنّت * بلى جايى كه او باشد كه دل بر اين و آن بندد