گفت يار از غير ما پوشان نظر گفتم به چشم * وانگهى وز ديده در ما مىنگر گفتم به چشم
گفت اگر سر در بيابان غمم خواهى نهاد * تشنگان را مژدهاى از ما ببر گفتم به چشم
چون خواجه به اين مصرع رسيد منقلب شد و گفت : مشرب اين بزرگوار عالى است و سخنش صافى .
شعر
- به فرشتگان رحمت برم اين شكايت از تو * كه مرا حبيب گشت و به مزار من نيامد
دوست داران به جز از دوست نخواهند از دوست * كه نباشد به از او آن چه از او مىطلبند
تا خلوت جان خالى از اغيار نيابى * بام و در اين خانه پر از يار نيابى
آن جا كه شد او يافته خود را نتوان يافت * غم نيست چو سر يا بى و دستار نيابى
انديشه ز سر نيست كه شد در سر كارش * انديشه از آن است كه با ماش سرى نيست
من نه به اختيار خود مىروم از قفاى او * كان دو كمان عنبرين مىكشدم كشان كشان
مىخروشد بحر و مىگويد به آواز بلند * هر كه در ما غرقه گردد عاقبت هم ما شود « 1 »
هامش
( 1 ) . رشحات عين الحياة ؛ نفحات الانس ، شمارهى 581 ؛ رياض العارفين ، ص 200 ؛ طرائق الحقائق ، ج 2 ، ص 307 .