قريهاى گذرم افتاد . جمعيت آن قريه را ديدم كه به دور مرد سياهى جمع شده و مىخندند ، آن مرد چون مرا ديد سر طرف من كشيد و گفت : اى ذوالنّون ! « إعرف قدرَ اللَّه ، ولاتمنّ على اللَّه ، والحبيب لايمنّ على الحبيب . » ؛ ( قدر خدا را بشناس و بر او منت مگذار و دوست بر دوست منّت نمىگذارد . ) پس از آن سر به طرف آسمان كرد و گفت :
« يا غاية هِمَم العارفين ! إن عرفتُك فبمواهبك ، وإن شكرتُك فبنعمِك . »
اى غايت همت عارفان ! اگر تو را شناختم پس به مواهبت بود و اگر تو را شكر كنم به واسطه نعمتهايت مىباشد .
از آن جمعيت پرسيدم : اين مرد كيست ؟ گفتند : ديوانهاى است كه چهل روز يك مرتبه افطار مىكند و با مردم آميزش نمىكند و سخن نمىگويد . « 1 »
( 3539 ) مرد سياه
ذوالنون مصرى - متوفى به سال 248 - گويد : در خانه خدا مرد سياهى را ديدم ، دور خانه طواف مىكند و مىگويد : أنت أنت أنت أنت و بيش از اين سخنى نمىگويد . گفتم :
اى بنده خدا مرادت از اين سخن چيست ؟ اين ابيات بخواند :
- بين المحبّين سرّ ليس تُفشيه * خطّ ولا قلم عنه فيحكيه
بين دوستان سرّى است كه آن را خط و قلمى افشا نمىكند تا آن را حكايت كند .
نار يقابله إنس يمازجه * نور يحيّره عن بعض ما فيه
آتشى است كه با انس مقابله مىكند و با نور مخلوط است كه او را از بعض آن
چه در آن است به حيرت مىاندازد .
شوقى إليه ، ولا أبغى به بدلًا * هذا سرائرُ كتمان أناجيه
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال ذوالنّون .