ز خود فانى به حق باقى سزاوار است و شايسته * كه وجهاللَّه باقى او است اما نام انسانش
خوشا آن دل كه شد آزاد از پيرايه هستى * هم از آلايش اين جان و تن آزاد شد جانش
غم دوران مخور اى دل كه قابل نيست مقدارش * وفا از تن مجو اى دل كه در خاكست سامانش
نشان از بىنشان خواهى بجو از خويش آگاهى * كه ملك ماه تا ماهى نشان از بىنشان بينى
اگر با نفس بستيزى به جان جان درآميزى * ز خاك تيره برخيزى صفاى آسمان بينى
از اين تركيب آب و گل مجرد شو به جان و دل * كه آن جا جان و جانان را قرين و توأمان بينى
درآمد در سحرگاهان ز در آن ماه خرگاهى * كه ساقى آن چه مىخواهى ز خود جو تا همان بينى « 1 »
( 3155 ) مولانا محمد زمان خان قاجار متخلص به منصف
عارف بزرگوارى است كه بر خلاف آبا و اجدادش - كه همه صاحب مناصب و عزت بودند - وى به عزلت و انزوا مايل و پيوسته به تهذيب اخلاق و تكميل نفس ساعى و شايق و از كمالات صورى و معنوى بهرهمند و وارسته از قيود و علايق بود . ولادتش
هامش
( 1 ) . طرائق الحقائق ، ج 3 ، ص 109 ؛ مجمع الفصحاء .