تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
تويى گنجور گنج حق كه جسم آمد طلسم تو * طلسم جسم را بشكن كه هستى گنج پنهانش سراپا چشم شو تا گنج پنهان را عيان بينى * كه با اين چشم ظلمانى عيانى ديد نتوانش نشان رهروى آن است كاندر پاى دل كوشد * رساند پاس دل اندر شهود حق به پايانش كسى او صاحب ديدست در منزلگه هستى * كه از صبح ازل شام ابد باشد نمايانش خدا گويد خدا جويد خدا خواهد خدا خواند * نه سوداى تن و جانش نه پرواى رفيقانش سزاوار كرامت باشد آن صاحب كرم مردى * كه باشد در نظر بود و نبود خلق يكسانش غمِ آبادى دل خور كه آزادى است آبادش * ره ويرانى تن جو كه آبادى است ويرانش چو باقى با بقاى حق شوى آن گاه مىدانى * كه يوماً عند ربك الف عام چيست پايانش سلوك راه دشوار است آسان كى توان رفتن * كه باشد رهزن افزون‌تر از ريگ بيابانش به بال همت مردان بود پرواز سالك را * كه قاعِ صَفصَف « 1 » آمد پيش و پيدا نيست پايانش به امر اهل دل مىبايد اندر پاس دل كوشى * رسانى پاس دل را در شهود حق به پايانش
هامش
( 1 ) . اشاره به آيه‌ى 106 سوره‌ى طه كه مىفرمايد :فَيَذَرُها قاعاً صَفْصَفاً؛ ( پس آن‌ها را پهن و هموار خواهد كرد ) .