كمالى به سزا داشت و در ادب بىنظير بود به طورى كه وى را مؤدب الاولياء مىخواندند . با محمد بن سعيد زاهد و محمدبن عمر بلخى مصاحبت نمود و احمد خضرويه - متوفى به سال 240 - را ملاقات نمود . تصنيفاتى در انواع رياضات و معاملات و نيز ديوان شعرى از وى برجاى مانده است .
حكايت
- فرزندش را به دبستان فرستاد ، روزى او را كه ديد با ديده گريان و رنگ پريده مىآيد ، پرسيد : چه شده ؟ گفت : استاد به من آيهاى آموخت چنين شدهام . پرسيد : كدام آيه ؟
گفت : قول خداى تعالى :
يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدانَ شِيباً
« 1 »
پس اگر كفر بورزيد ، چگونه از روزى كه كودكان را پير مىگرداند ، پرهيز توانيد كرد ؟
سپس آن كودك از بيم آيهاى كه شنيده بود بيمار شد و بمرد . پدر بر سر گور او مىگريست و مىگفت : اى ابوبكر ! فرزند تو به يك آيه چنين شد ، تو چندين سال است قرآن ختم مىكنى و در تو هيچ اثرى نكرده .
گفتار
- « شكر النعمة ، مشاهدة المنّة . »
شكر نعمت ، مشاهده كردن منَّت خداوند است .
- « للقلب ستّة أشياء : حياة وموت وصحّة وسقم ويقظة ونوم ، فحياته الهدى ، وموته الضلالة وصحّته الطهارة والصفاء ، وعلّته الكدورة والعلاقة ، ويقظته الذكر ، ونومه الغفلة ؛ ولكلّ واحد من ذلك علامة ، فعلامة الحياة الرغبة والرهبة والعمل بها والميّت بخلاف ذلك ؛ وعلامة الصحّة اللذّة والسقم بخلاف ؛ ذلك وعلامة اليقظة السمع ، والبصر
هامش
( 1 ) . سورهى المزمل ، آيهى 17 .