وَانْ هُدِّدوا بِالْهَجْرِ ماتُوا مَخافَةً * وَإنْ أُعِدوا بِالْقَتْلِ حَنّوا الَى الْقَتْلِ
اگر آن عاشقان را به دورى و فراق محبوبشان تهديد كنند ، از ترس جان
مىسپارند و اگر به كشته شدن و فناى در راه عشقِ جانان آنان را بترسانند ، با ميل
آماده مردن مىشوند .
لَعَمْرِى هُمُ الْعُشّاقُ عِندى حَقيقهً * عَلَى الْجِدِّ وَالْباقونَ مِنْهم عَلَى الْهَزْلِ
به جان و عمرم سوگند ! عاشقان واقعى و راستين در نزد من چنين عاشقانى
مىباشند و ديگران به شوخى از عشق و محبت دم مىزنند و تنها ادعاى عشق
مىكنند و از عشق بهره و نصيبى ندارند . « 1 »
( 2606 ) بهاء الدّين عمر فراهى « 2 »
عارف باللَّه است كه صاحب جذبهى قوى بود ، به طورى كه در حال نماز نمىتوانست ركعتها را حفظ كند و كسى را مواظب و مراقب خود قرار داده بود تا وى را مطّلع سازد . از شاگردان محمدشاه فراهى است كه به وى ارادت داشت . سال 857 دار دنيا را وداع گفت . دوستان و پسران و اردتمندانش قبرى در قريه جغاره در همان منزلى كه مىنشست براى وى تهيه نمودند ، ولى سلطان وقت تمنّا كرد كه مزار وى در نزديكى شهر باشد و خود به نماز حاضر شد و جنازه وى به دوش گرفت ، در جانب شمال عيدگاه به خاك سپرده شد و سلطان وقت عمارت عالى بر آن بنا نمود .
گفتهاند در اوايل امر ، روزى از نيافتن مقصود با دايى خود محمدشاه ، سخن گفت .
وى اين بيت را برايش بخواند :
هامش
( 1 ) . رشحات عين الحياة ؛ نفحات الانس ، شمارهى 540 ؛ رياض العارفين ، ص 371 ؛ طرائق الحقائق ، ج 2 ، ص 289 ؛ روضات الجنّات ، ج 5 ، ص 332 .
( 2 ) . فراهى : منسوب به فراهه ، روستايى در سيستان .