اى عمر ! پس چه چيز را قصد دارى ؟ و گفت : قصد دارم در حالى كه طول كشيد مدتى از تو كه به من نگاه كنى و چه قدر از خونها نزد قصدم ريخته است .
اين بگفت و خندان جان سپرد . دانستم به مقصودش پيوست .
شعر « 1 »
خَلِّ خِلّى عَنْك ألقاباً بها * جِىْء مَيْناً و انْجُ مِنْ بِدّعَةِ جَىْ
اى رفيقِ شفيق من ! لقبهايى را مثل « شرف الدين » را كه مرا به آنها مىخوانى و صدا مىزنى ، رها كن ، زيرا آن لقبها در مورد من دروغ است [ من استحقاق آنها را ندارم ] و اين لقبها را كه در آيين محبت و عشق بدعت به شمار مىآيد ترك نما .
وادّعُنِى غَبْرَدَعِىٍّ عَبْدَها * نِعْمَ ما أَسْمُو به هذا السُمَىْ
مرا با لقب « بنده معشوق » صدا بزن كه اين نسبت بندگى ، نسبتى درست و در آن خدشه و تهمتى وجود ندارد و اين لقب چه لقب خوبى است چون باعث رفعت مقام و افتخار من مىباشد .
إن تَكُنْ عَبْداً لها حَقَّاً تَعُدْ * خَيْرَ حُرّ لَمْ يَشُبْ دَعْواه لَىْ
اگر از سرِ صدق و راستى ، بندهى آن نگار باشى ، بهترين انسان آزادهاى مىگردى كه در اين ادعاى بندگيش ذرهاى انكار و دروغ راه ندارد .
قُوْتُ رُوحِى ذكرُها أنّى تَحُوْ * رُعَنِ التَوْقِ لِذِكْرِى هَىِّ هَىْ
غذاى روح و عامل زنده بودنِ من ، ياد محبوب و معشوقم مىباشد ، پس چگونه انسان مىتواند از غذاى روحش صرف نظر كرده و مشتاق يادِ محبوبش نباشد ، پس بشتاب به سوى ياد و ذكر محبوب .
خاطبَ الخَطْبِ دَعِ الدَعْوى فَما * بالرُّقى تَرْقى إلى وَصْلِ رُقَىْ
هامش
( 1 ) . ابياتى كه انتخاب شده ، ابياتى است كه در آن تذكّر و يا تنبّيه براى سالكين است .