تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
زشت باشد خويشتن بستن به آدم وانگهى * نقش آدم را غلاف نفس شيطان داشتن تا نيابى بوى يوسف بايدت يعقوب‌وار * رخت و بخت و عقل و جان در بيت احزان داشتن دشمن خود باش زيرا جز هوا نبود تو را * تا تو يار خويش باشى يار نتوان داشتن عاشقى گر خواهد از ديدار معشوقى نشان * گرنشان خواهى درآن جا جان ودل بيرون نشان چون مجرّد گشتى و تسليم كردستى تو دل * بىگمان آن گه تو از معشوق خود يا بى نشان چون زخود بىخود شدى معشوق خود را يافتى * ذات هستى در نشان نيستى ديدن توان با دو قبله در ره توحيد نتوان رفت راست * يا رضاى دوست بايد يا هواى خويشتن دلا تا كى در اين زندان غربت اين و آن بينى * يكى زين چاه ظلمانى برون شو تا جهان بينى ز حرص وشهوت و كينه بپر تا زين سپس خود را * اگر ديوى ملك يا بى وگر گرگى شبان بينى
در جاى ديگر مىسرايد :
- عشق بازيچه و حكايت نيست * در ره عاشقى شكايت نيست حسن معشوق را چو نيست كران * درد عشاق را نهايت نيست هر چه دارى چو دل ببايد باخت * عاشقى را دلى كفايت نيست در جهان شاهدى و ما فارغ * در قدح جرعه‌اى و ما هشيار