زشت باشد خويشتن بستن به آدم وانگهى * نقش آدم را غلاف نفس شيطان داشتن
تا نيابى بوى يوسف بايدت يعقوبوار * رخت و بخت و عقل و جان در بيت احزان داشتن
دشمن خود باش زيرا جز هوا نبود تو را * تا تو يار خويش باشى يار نتوان داشتن
عاشقى گر خواهد از ديدار معشوقى نشان * گرنشان خواهى درآن جا جان ودل بيرون نشان
چون مجرّد گشتى و تسليم كردستى تو دل * بىگمان آن گه تو از معشوق خود يا بى نشان
چون زخود بىخود شدى معشوق خود را يافتى * ذات هستى در نشان نيستى ديدن توان
با دو قبله در ره توحيد نتوان رفت راست * يا رضاى دوست بايد يا هواى خويشتن
دلا تا كى در اين زندان غربت اين و آن بينى * يكى زين چاه ظلمانى برون شو تا جهان بينى
ز حرص وشهوت و كينه بپر تا زين سپس خود را * اگر ديوى ملك يا بى وگر گرگى شبان بينى
در جاى ديگر مىسرايد :
- عشق بازيچه و حكايت نيست * در ره عاشقى شكايت نيست
حسن معشوق را چو نيست كران * درد عشاق را نهايت نيست
هر چه دارى چو دل ببايد باخت * عاشقى را دلى كفايت نيست
در جهان شاهدى و ما فارغ * در قدح جرعهاى و ما هشيار