غريبخانهى غولان بردند و بضاعت قناعت را به همراهان خضر و الياس سپردند ، به بزرگى كه ذو الفضل الكبير با آن بزرگ دين و دنيا كرده است كه گوشه دل اين گوشه گرفته را به تفقّد سايس [ به معنى ستايش ] خود خراب نكند ، كه جسم حقير اين بنده ، نه سزاى چشمتر خداوندى است .
شعر
- مكندرجسم وجان منزلكه اين دونست و آن و الا * قدم زين هر دو بيرون نِه ، نه اين جا باش نه آن جا
بمير اى دوست پيش از مرگ اگر عمر ابد خواهى * كه ادريس از چنين مردن بهشتى گشته پيش از ما
ز طاعت جامهاى برساز بهر آن جهان ور نه * چون مرگ اين جامه بستاند تو عريان مانى و رسوا
عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد * كه دارالملك ايمان را مجرّد بيند از غوغا
عجب نبود كه از قرآن نصيبت نيست جز نقشى * كه از خورشيد جز گرمى نبيند چشم نابينا
شرط مرداننيست در جان عشق جانانداشتن * پس دل اندر بند وصل و بند هجران داشتن
بلكه اندر عشق جانان شرط مردان آن بود * بر درِ دل بودن و فرمان جانان داشتن
كى توان با صد هزاران پردهى نابود و بود * اهرمن را قابل انوار يزدان داشتن
كى توان با همرهان خطّهى كون و فساد * جان خود را محرم اسرار فرقان داشتن