شعر
- ما را حيات و مرگ در اين راه از آن يكى است * كان يار ، فارغ است زبود و نبود ما
زين سان كه آتش دل ما در گرفته است * اى هم نفس برو كه نسوزى به دود ما
ديده پوشيدم چو در دل يافتم دلدار را * در ببندد هر كه او در خانه يابد يار را
عالمان را علم هست و ره به اوج راز نيست * هست مرغ خانه را بال و پر پرواز نيست
از دلت از ديده راهى بسته ليك از روى دوست * خانهات دارد درى امّا چه حاصل باز نيست
عشق پيدا كن كه گردى از غم عالم خلاص * نى غلط گفتم كه عالم را كنى از غم خلاص
نخواهم سربلندى در رهت از خاكسارىها * خوشا كوى نياز و وادى بىاعتبارىها
رفعت جان گر طلب دارى زتن وارسته باش * ز آن كه مقدار بلندى نيست خاك پست را
طلب خاك در دوست كن از خسته كه هست * مرهم سينه افكار و دل ريش آن جا
از آن هر دم گذر بر رهگذارى ديگر است او را * كه در هر رهگذارى خاكسارى ديگر است او را
از آن با دردمندانش قرارى نيست يك ساعت * كه در هر سو دردمندى بىقرارى ديگر است او را