تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢
شعر
- ما را حيات و مرگ در اين راه از آن يكى است * كان يار ، فارغ است زبود و نبود ما زين سان كه آتش دل ما در گرفته است * اى هم نفس برو كه نسوزى به دود ما ديده پوشيدم چو در دل يافتم دلدار را * در ببندد هر كه او در خانه يابد يار را عالمان را علم هست و ره به اوج راز نيست * هست مرغ خانه را بال و پر پرواز نيست از دلت از ديده راهى بسته ليك از روى دوست * خانه‌ات دارد درى امّا چه حاصل باز نيست عشق پيدا كن كه گردى از غم عالم خلاص * نى غلط گفتم كه عالم را كنى از غم خلاص نخواهم سربلندى در رهت از خاكسارىها * خوشا كوى نياز و وادى بىاعتبارىها رفعت جان گر طلب دارى زتن وارسته باش * ز آن كه مقدار بلندى نيست خاك پست را طلب خاك در دوست كن از خسته كه هست * مرهم سينه افكار و دل ريش آن جا از آن هر دم گذر بر رهگذارى ديگر است او را * كه در هر رهگذارى خاكسارى ديگر است او را از آن با دردمندانش قرارى نيست يك ساعت * كه در هر سو دردمندى بىقرارى ديگر است او را