تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
آقا برسد . به خادم فرمود : حال ديروقت است ، اگر كارى دارد فردا به مدرس بيايد . عيال وى مىگويد : اين بيچاره شايد امر لازم فوتى داشته باشد ، خوب است رخصت دهيد شرفياب شود . فرمود حال كه تو راضى به زحمت خود هستى ، از اطاق بيرون شو تا او داخل شود . چون ملّاقلى داخل شد و در گوشه‌اى قرار گرفت ، پرسيدند : مطلب چيست ؟ گفت : آمده‌ام عرض نمايم اين راهى كه مىرويد ، طريق جهنم است ! اين بگفت و برفت . عيال سيّد سؤال كرد : اين شخص شغلش چه بود ؟ فرمود : گويا جنونى در وى پيدا شده ، بعد از هشت شب ديگر همان وقت نيز در را كوبيد ، معلوم شد ملّاقلى است و مىخواهد به خدمت آقا برسد . سيّد گفت : معلوم است هر وقت جنونش طلوع مىكند نزد ما مىآيد ! اجازه فرمود داخل شود ، چون داخل اطاق شد گفت : نگفتم اين راه طريق جهنم است ؟ حكم امروز در ملكيّت ، آن موضع باطل است ، سند صحيح كه به مُهر علما و معتبرين است در وقف بودن آن در فلان مكان به اين نشان پنهان است ، اين گفت و برفت . چون صبح شد ، سيد به مدرس رفت و با بعضى از خواص به مكان معهود رفته و آن جا را شكافتند ، جعبه‌اى نمودار شد . آن را بگشودند همان‌طور بود كه ملّاقلى گفته بود . حكم روز قبل را خواستند و وقف‌نامه را نشان دادند ، مورد حيرت همه و خجلت مدّعى شد . بعد از هشت شب ديگر همان وقت در را كوبيدند معلوم شد ملّاقلى است . خود آقا وى را استقبال و مقدمش را گرامى داشت و مقدّمش نشانيد و گفت : صدق قول شما معلوم شد ، حال تكليف چيست ؟ ملّاقلى گفت : چون معلوم شد كه جنون ما گل نمىكند ، آن چه دارى به فروش و بعد از اداى ديون ، باقىمانده را بردار و در نجف اشرف بمان و به اين دستورالعمل مشغول باش تا آن جا باز به تو برسم . سيد به همين كار عمل كرد تا آن كه خود مىگويد : روزى در وادىالسّلام ملّاقلى را ديدم كه دعا مىخواند ، بعد از فراغ خدمتش رسيده با وى به خلوتى رفتم . ملّاقلى گفت : فردا من در شوشتر خواهم مرد . سپس دستورالعملى به من داد و همان گونه كه گفته بود ، وداع فرمود .