تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 31

مساهمون:

ص٣١
آن ريشه‌ى علمى كه نرويد عمل از او * فاسد بود و صورتِ بىروح ، تو بشمار شد علم حقيقى به برِ اهل حقيقت * علمى كه تو را از تو ستاند هله هشدار ! و آن علم كه بر كبر و منيّت بفرايد * جهل است از آن بهتر و ز آن علم حذر دار اين ما و منى كى بگذارد كه من و تو * عارف به حقايق شده و واقفِ اسرار ماييم به ذات هيچ و فقيريم و گداييم * شد لازمه‌ى ذاتِ گدا ، نيستى و عار ادراك گدايى است هم از جودِ وجودش * ورنه نكند نيستى محض به خود كار توحيد حقيقى بود اين سان كه به عالم * در هرچه اثر بينى در خلوت و بازار دانى كه رخ او است كه بنموده تجلّى * زاين روزنه‌ها غير يكى نيست در اين دار اين‌ها همه مَظْهَر بود و مُظْهِرشان او است * اسماء و صفاتش بنموده است پديدار مهمان ، تو در اين‌خانه‌و اين‌ها همه نعمت * برصاحب خانه نگر و باش تو بيدار عمرى كه گرامى است مكن صرف به غفلت * بيدار شو از خواب گران يك دم و هشدار آن فكر كه يك ساعت آن آمده بهتر * از طاعت عمرى بود اين فكرِ اثر دار تا خود نشناسى تو خدا را نشناسى * نشناخته حق ، شاخه‌ى طاعت ندهد بار سرگرم به آب و علف و مستِ غروريم * دل خوش به ظواهر ، زحقايق شده بيزار نه خويش شناسيم و نه حق را و صفاتش * نه ز عالم غيب و ملكوتيم خبردار بالجمله چه فردا بشود كشف حقايق * معلوم شود آن كه چه كرديم در اين دار چشم حق‌بينت اگر بينا شود ، خواهيش ديد * هم به دير و هم به مسجد ، هم حرم هم سومنات گرت هواست كه با يار آشنا گردى * ببايد آن كه زاغيار او جدا گردى رسى به مرتبه‌ى قربش آن زمان كه كنى * تهى زغير ، دل خويش ، با صفا گردى « 1 »
هامش
( 1 ) . طبقات اعلام الشيعه ( نقباء البشر ) ، ج 3 ، ص 985 ، شماره‌ى 1486 .