فروخته و خريده نمىشود ، لباس خشوع را مىپوشم و عباى قناعت را به تن مىكنم و عمامهى توكل را برسر مىنهم . پس وقتى كه مرا ديد خود را پشت درختان مخفى كرد . او را به خداوند قسم دادم ، پس ظاهر شد ، گفتم : شما گروه بندگان به تنهايى صبر كرده و خود را در اين بيابانهاى وحشتناك به زحمت مياندازيد ! پس خنديد و آستينش را روى سرش گذاشت و اين شعر را گفت :
يا حبيب القلوب مَن لى سواكا * إرحم اليوم مذنباً قد أتاكا
اى محبوب دلها ! غير از تو برايم كيست ؟ رحم كن امروز گنهكارى را كه نزدت آمده .
أنتَ سؤلى وبُغيتى وسرورى * قد أبى القلب أن يحبّ سواكا
تو سؤال من و آرزويم و خوشحاليم هستى ، به تحقيق قلب نمىپذيرد كه غير تو را
دوست داشته باشد .
يا مُناى وسيّدى واعتمادى ! * طال شوقى متى يكون لقاكا
اى آرزو و آقا و تكيهگاهم ! شوقم طول كشيد ، ملاقاتت كى خواهد بود ؟
ليس سؤلى من الجنان نعيم * غير أنّى أريدها لأراكا
سؤالم از بهشت و نعمتهايش نيست جز اين كه مىخواهم تو را ببينم .
پس از آن از نظرم مخفى گشت . سالى در آن جا بماندم تا وى را ببينم ، ممكن نشد .
غلام ابوسليمان دارانى را ديدم و صفت وى بگفتم و جويايش گشتم ، شروع به گريه كرد و گفت :
« واشوقاه إلى نظرة أخرى منه . »
چه قدر مشتاقم كه بار ديگر او را ببينم !
پرسيدم وى كيست ؟ گفت : وى عبّاس مجنون است ؛ خوراكش از ميوههاى درختان و گياه زمين است و 60 سال است كه خدا را عبادت مىكند . « 1 »
هامش
( 1 ) . حلية الأولياء ( طبقات ابونعيم ) ، ج 10 ، ص 145 .