تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
- جان تو در بلا بوَد از دوستى نفس * زنهار تا كه دوست نگيرى عدوى دوست به كوى عشق مردانه شو اى دل * كه اين بازيچه‌هاى كودكى نيست به بحر عشق بايد ناخدايى * كه مر اين بحر را هرگز تكى نيست اىبه غفلت شده عمرت پى معشوق‌نگر * هم غنيمت شمر ار زنده‌اى ايامى چند غايت جهل بوَد كز چو تو اى مايه روح * دست برداشتن از طعنه انعامى چند دست در گردن دلبر كنى از غايت فرّ * گر توانى كه زخود دور شوى گامى چند مردن اندر كوى جانان زندگى است * دورى از آن آستانم مىكشد فضل آن باشد كه دلدارم كشد * ورنه خود جور زمانم مىكشد اى من اى من اى بلاى خويشتن * بسته زين من دست و پاى خويشتن تا كه خود دانسته‌ام گرديده‌ام * دور از ما وز جاى خويشتن آن چه برمن مىرود از من بود * نه زيار باوفاى خويشتن تا در آيينه دل روى تو گرديد عيان * نور دل ساخت شعاع مه و خورشيد نهان آفتاب ازل از مشرق دل كرد طلوع * تا درخشيد ضياء رخ ماه تو در آن موج بحر قدم‌ات حدوثم بشكست * صرصر عشق تو گرديد چو ناگاه وزان عشق تو تا چو هما سايه برانداخت‌به‌سر * افسر پادشهى يافت سر از پرتو آن شرق تا غرب وجودم شده انوار تو پر * در تن و جان و دل و سر همه دارىسريان دل زديدار تو داردهمه شب عيش وطرب * تا تو را ديد رميد از طرب و عيش جهان شده بىبهره زديدار خدا در دو سرا * ديده‌اى كو نشده بر رخ نيكت نگران

( 2143 ) شيخ عبدالكريم ، ملقّب به شيخ روجهى

وى را از اهل معرفت و سلطان المشايخين و برهان العارفين برشمرده‌اند . سال 716