تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 359

مساهمون:

ص٣٥٩

( 1917 ) صفوان بن محرز مازنى « 1 »

عارف بزرگوارى است كه منزوى و زاهد بود و از خانه‌ى خود بيرون نمىآمد ، مگر براى نماز و سپس به سرعت به خانه بازمىگشت و كوزه‌اى داشت كه در آن گريه مىكرد . گفتار - « ما يُغنى عنّى ما أعلم من الخير إذا لم أعمل به ؛ فياليتَنى لم أحسن شيئاً ! » آن چه از خوبى مىدانم هنگامى كه به آن عمل نمىكنم مرا بىنياز نمىكند ، پس اى كاش [ درك نداشتم ] چيزى را خوب نمىدانستم [ تا گرفتار به عمل نكردنش شوم ] . - « إذا وجدتَ رغيفاً وكوز ماء بعدَ يوم ، فعلى الدّنيا العفا . » وقتى كه نان و كوزه‌ى آبى را بعد از يك روز يافتى پس بر دنيا چشم بپوش ، [ بقيه‌اش را رها كن ] . - وى را منزلى بود كه سقفش از چوب خرما بود و آب چوب‌ها را شكسته بود . اجازه نمىداد اصلاحش كنند و مىگفت : من فردا مىميرم ، اگر صاحب خانه مىگذاشت در اين جا بمانم آن را درست مىكردم . « 2 »

( 1918 ) شيخ شمس الدّين صفى ، امام جامع شيراز

از اكابر صالحين و پاكان است كه همه ا وقاتش به ذكر و تلاوت و انواع عبادات مستغرق و معمور و صاحب حالات عظيم و كرامات بود . با شيخ نجيب‌الدّين ، على
هامش
( 1 ) . مازنى : منسوب به مازِن : قبيله‌اى منشعب از قبيله‌ى بزرگ تميم يا قبيله‌ى ديگر . براى توضيح بيشتر ، ر . ك : لب اللباب سيوطى . ( 2 ) . طبقات شعرانى ، ج 1 ، ص 30 .