رأيت سرور قلبى فى منامى * فأحببت التنعس والمناما
سرور قلبم را در خوابم ديدم ، و لذا چرت زدن و خواب را دوست مىدارم .
حكايت
وقتى براى صيد به بيابان رفت ، چشمش به جوانى افتاد كه سوار شيرى بود و درندگان در اطراف وى به گشت و گذار . چون شير وى را مىبيند به طرفش مىآيد . جوان به شير نهيب مىزند و مىگويد :
« ما هذه الغفلة ؟ اشتغلتَ بهواك عن اخراك وبلذّاتك عن خدمة مولاك ، أعطاك الدنيا لتستعين بها على خدمته ، فجعلتَها ذريعةً إلىاشتغال عنه . »
اين غفلت چيست ؟ به هواى نفس سرگرم شده و از توجّه به آخرت بازماندهاى و به لذّتهاى خويش مشغول گشته و از خدمت و بندگى براى مولايت دورافتادهاى ، او دنيا را به تو داده تا با آن برخدمت و بندگى او يارى جويى و تو آن را وسيلهاى براى [ سرگرم شدن و مشغول شدن به ديگرى ] و پشت كردن به او قرار دادهاى .
در اين هنگام پيرزنى كه در دستش ظرف آبى بود ظاهر شد ، جوان آن را گرفت و آشاميد . وى پرسيد : اين پيرزن كيست ؟ جوان گفت : اين دنياست امر شده تا مرا خدمت كند ، مگر نشنيدهاى خداوند چون وى را آفريد به او فرمود :
« مَن خدمنى فاخدِميه ، و من خدمك فاستخدميه . »
هر كس مرا خدمت كند ، او را خدمت كن و هر كس تو را خدمت كند او را به خدمت بگير .
پس از اين ملاقات ، توجّه خود را از دنيا برداشته و طريق بندگى حقّ را اختيار نمود و به عبادت مشغول گشت .
گفتار
- « من صحبك ورافقك على ما يحبّ ، وخالفك فيما يكره ، فإنّما صحبك لهواه ، فهو طالب