و هيچ گاه چشمهايم از چرت روى هم قرار نمىگيرد ، مگر اين كه تو را بين
پلك و سياهى چشمم مىيابم .
- لو قيل طافئ النّار أعلم أ نّه * رضىً لك أو مُدنٍ لنا من وصالكا
اگر گفته شود كه آتش [ جهنّم ] را خاموش كن ، در حالى كه بدانم كه آن [ موجب ]
خشنودى توست ، يا ما را به وصل تو نزديك مىكند .
لقدمتُ رِجلى نحوها فوطئتُها * سروراً ، لِأنّى قد خطرتُ ببالِكا
حتماً پايم را به سوى آتش پيش كشيده و با شادمانى در آن مىگذارم به خاطر
اين كه در ذهن تو خطور كردهام .
- أحِنّ بأطراف النهار صبابةً * وبالليل يدعونى الهوى فأجيب
در طول روز از روى شوق ناله مىكنم ، و در شب عشق و محبّت مرا مىخواند و
جوابش مىدهم .
وأيّامنا تفنى وشوقى زائد * كأنّ زمان الشوق ليس يغيب « 1 »
و روزها مىگذرد ، ولى شوقم افزون مىگردد ، به گونهاى كه گويى زمان شوق
غايب نمىشود [ و تمام شدنى نيست ] .
أُفديك بل قلَّ أن يُفديك ذو دنف * هل فى المذلّة للمشتاق من عار
خود را فدايت مىكنم ، بلكه اين كم است كه كسى كه پيوسته بيمار [ عشق تو ]
است ، خود را فدايت بكند ، آيا در اظهار خوارى و كوچكى براى شخص مشتاق
ننگى وجود دارد ؟ !
بى منك شوق لو أنّ الصخر يحمله * تفطّر الصخر عن مستوقد النّار
برايم از ناحيهى تو شوقى است كه اگر صخره [ و سنگ بزرگ سفت ] آن را
مىكشيد ، از تابش آتش [ شوق تو ] از هم پاشيده مىشد .
هامش
( 1 ) . اين ابيات ، اشعارى است كه گفته و در آن امتحان شده است .