حكايت
- روزى به جنازهى سالكى حاضر شد ، گفتند : شيخنا ! وى را تلقين فرما ، نزديك وى آمد و اين رباعى را خواند :
گر من گنهِ جُمله جهان كَردَستم * لطف تو اميد است ، كه گيرد دستم
گفتى : كه به وقتِ عجز ، دستت گيرم * عاجزتر از اين مخواه ، كاكنون هستم
- روزى جمعى از لوليان غريب آمده بودند و گرد شهر مىگشتند و با صداى بلند به زبان خود اين بيت را مىخواندند :
جانانهى من ! سبوس پندانهى من ! * كارى نكنى ، برون شو از خانهى من
شيخ به منبر رفته و گفت : مىدانيد اين لوليان بردر دكانهاى شما چه مىگويند ، و معنى كلام آنان چيست ؟ متوجّه باشيد و به بازى مشنويد ، ايشان فرستادهى حقّند ، شما اين الفاظ از حقّ شنويد ، كه مىگويند با زبان خود :
« من لم يرضِ بقضائى و لم يصبر على بلائى ، فليخرُج من أرضى وسمائى ، وليطلب ربّاً سوائى . »
هر كس به قضا و ارادهى حتمى من خشنود نباشد و بر بلايم صبر نكند ، بايد از زمين و آسمانم بيرون رود و پروردگارى غير من طلب نمايد .
شعر
هر شب به مثال پاسبان كويت * مىگردم گِردِ آستان كويت
باشد كه برآيد اى صنم ! روز حساب * نامم زجريدهى سگان كويت « 1 »
هامش
( 1 ) . رشحات عين الحياة ؛ نفحات الانس ، شمارهى 470 ؛ طرائق الحقائق ، ج 2 ، ص 153 ؛ رياض العارفين ، ص 126 .