تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
رباعى مُحقّقانه سروده است . شعر
- ديده پوشيدم ، چو در دل يافتم دلدار را * در ببندد هر كه او در خانه يابد يار را عالمان را علم هست و ره به اوج راز نيست * هست مرغ خانه را بال و پر پرواز نيست عاشق كه جمله عشق شود ، ره به او برد * چون پر شود پياله ، به مىسر فرو برد عشق پيدا كن ، كه گردى از غم عالم خلاص * نى غلط گفتم ، كه عالم را كنى از غم خلاص عالم به خروش لا إلهَ إلّا هُوست * غافل به گمان ، كه دشمن است اين يا دوست دريا به وجود خويش موجى دارد * خس پندارد كه اين كشاكش با او است اى دعوى عشق كرده ، آيين تو كو ؟ * قطع نظر از عقل ، دل و دين تو كو ؟ اى دم زده از داغ صفا ! لاله صفت * پيراهن چاك چاكِ خونين تو كو ؟ « 1 »
همچنين مىگويد :
- آنان كه فقر را به تنعُّم فروختند * فردوس را به دانه‌ى گندم فروختند بشتاب پى ديده گشودن خود را * زنگار ز آيينه زدودن خود را هر چند تو او را نتوانى ديدن * او بتواند به تو نمودن خود را
هامش
( 1 ) . رياض العارفين ، ص 127 .