لا تأنس به من توحشك نظرتُه * فيمنعن من التذكار في الظُّلمَ
با كسى كه دينش تو را به وحشت مياندازد انس مگير تا مبادا تو را از يادآورى و تذكر در
تاريكىهاى شب مانع شود .
واجهد وكدّ وكن في الليل ذا شَجن * يسقيك كأس و داد العزّ والكرم
تلاش كن و زحمت بكش و در شب محزون باش تاعزت و كرامت حضرت حق كاسه
شراب محبت را به تو بنوشاند .
چون پاسى از شب گذشت ، فريادى بر كشيد و گفت :
« واحزنا واسلبا . »
واى بر حزنم ، واى بر از دست دادن .
پرسيدم چونى و چرا مىگريى وزارى تو از چيست ؟ اين بيت خواند :
ذهب الظَلامُ بأنسه وبألفه * ليتَ الظَلام بأنّه يتجدّد
تاريكى انس و الفتش را برد ، اى كاش تاريكى دوباره مىآمد ! « 1 »
( 1610 ) ريحانه والهه بصريه
از متعبدات است كه با صالح مرى - قرن 1 يا 2 - معاصر بود و در گريبان خود اين ابيات را نوشته بود :
أنتَ أنسي وهمّتي وسروري * وقد أبى القلب أن يحبّ سواكا
تويى انس و همت و خواسته و [ مايهى ] سرور و شادمانىام ، به راستى كه قلبم ابا دارد كه
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح حال كفيف مالقى .