شعر
ننافس فى الدنيا و نحن نعيبها * و قد حذرتناها لَعمرى خطوبُها
در طلب دنيا با يكديگر رقابت داريم در حالى كه دنيا را سرزنش مىكنيم . در
حالى كه به جان خودم سوگند ! موعظههاى دنيا ما را از خودش برحذر مىكند .
و ما نحسب الأيّام تنقص مدّةً * على أنّها فيناد بينها
و گمان نمىكنيم كه روز و شب مدتى را كم مىكنند به گونهاى كه يك دفعه ما را
نيز صدا مىزنند [ كه كوچ كنيم ] .
كأنّى برهط يحملون جنازتى * إلى حفرة يحشى على كثيبها
مانند اين كه گروهى جنازهام را حمل مىنمايند به سوى چالهاى [ قبر ] كه خاك بر
آن پُر مىكنند .
و كم ثَمَّ مِن مسترجع متوجّع * و نآئحة يعلو على نحيبها
و چه كسانى كه از آن جا دردناك برمىگردند و ناله كنندگانى كه فريادشان به
جهت من بلند است .
و باكيةٍ تبكى علىَّ و إنّنى * لفى غفلة من صوتها ما اجيبها
و گريه كنندگانى بر من در حالى كه من در غفلتم از آنها كه حتى نمىتوانم
جوابشان را بدهم .
أيا هادم اللذّات ! ما منك مهرب * تحاذر نفسى منك ما سيصيبها
اى شكنندهى لذتهايى كه از تو فرارى نيست ، خودم را از تو دور مىكنم ، از
چيزى كه حتماً به آن مبتلا مىشوم .
و إنّى لَمِمَّن يكره الموت والبلاء * و يعجبه روح الحياة و طيبها
و من از كسانى هستم كه از مرگ و بلاها ناراحتم ، در حالى كه روح زندگى و پاكيزه از آن خوشش مىآيد .
فحتّى متى ؟ حتّى متى ؟ و إلى متى ؟ * يدوم طلوع الشمس بىو غروبها