- همواره به گِردِ خود ، تَنى تو * آنگه دم معرفت زنى تو ؟
در آينه ديدهاى هوا را * گويى كه شناختم خدا را
اى بىخبر از جهان معنى * با تو چه كنم بيان معنى
تا در نظرت اميد و بيم است * راهت نه صراط مستقيم است
عمرى سرو پا برهنه رفتى * ليكن قدمى به رَه نرفتى
چندين تك و پوى تو دو گام است * بردار قدم كه رَه تمام است
فانى شو اگر بقات بايد * بگذر ز خود ار خدات بايد
گر مردن تو ، ز تو تمام است * حشر تو هم اندر اين مقام است
مردان كه رهِ خدا سپردند * در عالم زندگى بمردند
اوصاف ذميمه چون بدل شد * هر عقده كه بود در تو حلّ شد
مردان همه اصل پاك دارند * نسبت نه به آب و خاك دارند
چون آب روند بىعلايق * آميخته با همه خلايق
اين ره نه به خرقه و گليم است * اوّل قدمش ، دل سليم است
نزديك كسى كه راه بين است * نفرين خلايق آفرين است
اى پرده نشينِ اين گذرگاه * بى عشق ، بسر نمىرسد راه
اوّل قدمى كه عشق دارد * ابرى است كه جمله كفر بارد
منصور ، نه مرد سرسرى بود * از تهمتِ كافرى ، بَرى بود
چون نكتهى اصل گفت با فرع * ببريد سرش سياستِ شرع
آنان كه زجام عشق مستند * حق را نه براى حق پرستند
دل ، حق طلبيد و نفس ، باطل * اين عربده نيست سخت مشكل
چون در نظر تو ما و من نيست * او باشد و او ، دگر سخن نيست « 1 »
هامش
( 1 ) . رشحات عين الحياة ؛ نفحات الانس ، شمارهى 575 ؛ رياض العارفين ، ص 93 .