ابوالعباس حريثى - متوفى به سال 945 - گويد : خدمت عراقى تردّد مىكردم ، روزى به من گفت : مىخواهم حكايت خود را از ابتدا امرم تا به حال براى تو ذكر كنم ، چنان كه گويى از كودكى با من بودهاى و همه را ديدهاى . گفتم : بفرما . گفت : در جوانى ، در دمشق به كار و صنعتى اشتغال داشتم ؛ روز جمعه با دوستانم مشغول لهو و لعب و شراب خوارى مىشديم . روزى در يكى از همين مجلسها ، متنبّه شدم كه آيا تو را براى اين كار خلق كردهاند ؟ از ميان ايشان بيرون رفتم و فرار كردم و آنان هر چه در پى من آمدند نتوانستند مرا بگيرند . تا آن كه به جامع بنى اميّة رسيدم . مردى بر منبر در شأن حضرت مهدى - عجّل اللَّه تعالى فرجه الشّريف - سخن مىگفت . با شنيدن سخنان او اشتياق به ملاقات آن حضرت پيدا كردم ، به طورى كه سجدهاى به جا نمىآوردم ، مگر اين كه از خدا مسألت مىكردم كه مرا لياقت ديدار او عنايت فرمايد . شبى پس از نماز مغرب نافله مىخواندم ، ناگاه شخصى از پشت سر دست به شانه من كشيد و گفت :
« إستجاب اللَّه تعالى دعائك ، يا ولدى ! مالك ؟ أنا المهدى . »
خداوند متعال دعايت را مستجاب كند ، اى فرزندم ! تو را چه مىشود ، من مهدى هستم .
عرض كردم : با من به خانه مىآييد ؟ فرمود : بلى . پس در خدمت آن حضرت به خانه رفتيم . فرمود : محلّى را آماده كن تا تنها باشيم ، چنان كردم . هفت شبانهروز در خدمتش بودم . ذكرى به من تلقين كرد و فرمود :
« اعلّمك وردى تدوم عليه ، إن شاء اللَّه - تعالى . »
وردم را به تو تعليم كردم تا انشاءاللَّه تعالى بر آن مداومت داشته باشى .
يك روز روزه مىگيرى و روز ديگر افطار مىكنى و در شبانه روز پانصد ركعت نماز مىكنى . گفتم : سمعاً و طاعةً . من در آن هنگام جوانى بودم كه هنوز مو در صورتم نروييده بود . مىفرمود : « لا تجلس قطّ إلّامن ورائى » ؛ ( جز پشت سر من هرگز ننشين . )
من چنين مىكردم و با آن حضرت شب و روز پانصد ركعت نماز مىخواندم . عمامه حضرت چون عمامه عجم بود و جبّهاى از پشم شتر در برداشت . روز هفتم از خانه
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 228
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص٢٢٨