تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
سپس ده هزار ديگر داد و عرض كرد : پروردگارا ! اين مقدار را دادم براى شكرگذارى نسبت به آن چه كه مرا بر آن موفق نمودى . سپس ده هزار ديگر را از ملك خويش بيرون كرد و گفت : پروردگارا ! اگر اولى و دومى را از من قبول نمىكنى ، پس اين مقدار را قبول نما . سپس ده هزار ديگر را صدقه داد و عرض كرد : پروردگارا ! اگر اين دفعه‌ى سوم را قبول كردى ، پس اين مقدار به خاطر شكر آن است . - ابو محمد ، عيالى بد اخلاق داشت . روزى به وى گفت : حال كه خداوند گشايشى براى تو نمىكند ، دنبال كارى برو تا تو را اجرتى حاصل شود . وى به قبرستان رفت و تا شب در آن جا به نماز ايستاد و پس از آن با خجالت باز گشت در حالى كه از ترس سرزنش عيال و از شر او قلبش ناراحت بود . چون خانه آمد عيالش پرسيد : اجرت عملت چه شد ؟ گفت : آن كس كه مرا اجير كرده كريم است ، حيا مىكنم و مىترسم كه در خواست اجرت از او عجله كنم . چند روزى به همين منوال به قبرستان رفت و تا شب به نماز مشغول بود و در پاسخ عيال كه از وى تمنّاى اجرت مىنمود همان جواب را مىگفت . بالاخره كاسه صبر عيال لبريز شد و حبيب را خطاب كرد : مزدت را از او طلب كن ، و گرنه اجير كس ديگرى شو . اين بار حبيب به وى وعده داد كه اجرتش را بگيرد و باز به مزار رفت و به كار هر روز خود مشغول گرديد . شب هنگام كه با حال ترس به منزل آمد ؛ با تعجب ديد كه از مطبخ دود آتش برخاسته و طعامى بر آن قرار دارد . عيالش شادمان و مسرور به او گفت : آن كس كه برايش كار مىكنى ، براى ما آن چه اهل بذل و بخشش براى زيردستان خود مىفرستند ، فرستاده و پيام داده كه به حبيب بگو : در عمل خود كوشا باش و بدان كه ما اجرت عملت را به سبب بخل و يا ندادن مزد به تأخير نينداختيم ، چشمت روشن و نفست پاكيزه باشد ! سپس كيسه‌هايى پر از دينار را نشان او داد . پس حبيب به گريه افتاد و به زوجه‌اش گفت : اين اجرتى است كه كريمى