شعر
- تا جنبش دست هست مادام * سايهىْ متحرّك است ناكام
چون سايه ز دست يافت مايه * پس نيست خود اندر اصل سايه
چيزى كه وجود او به خود نيست * هستيش نهادن از خرد نيست
هست است و ليك هستِ مطلق * نزديك حكيم نيست جز حق
هستى كه به حق دوام دارد * او نيست و ليك نام دارد
اسرار حقيقت نشود حل به سؤال * نى نيز به دريافتن حشمت و مال
تا خون نكنى ديد و دل پَنْجَهْ سال * هرگز ندهند راهت از قال به حال
- دل ، مغز حقيقت است و تن ، پوست ببين * در كسوتِ پوست ، صورت دوست ببين
هر چيز كه آن نشان هستى دارد * يا پرتو روى او است ، يا او است ببين
از تفرقه چون شوى سوى جمع * سمع تو بصر شود ، بَصر سمع
جانت چو ز تن خلاص يابد * در قرب حق اختصاص يابد
ذوّاق جهان ذوق گردى * بيننده تحت و فوق گردى
چندين چو بُوى مقيم زندان * برخيز و مقام كن به بستان
تا آب روان و سبزه بينى * در سايهى گُلبُنان نشينى
تو طوطى طوبى آشيانى * عيب است كه در قفس بمانى
سرمايهى تو ، مَلَك چه داند * وز پايهى تو ، فلك چه داند
نوميد مشو ، كه در سرايت * گنجى است نهاده زير پايت
آن گنج كه داد از آن نشان رب * كَاءنّى مَعكم و نحن أقرَبْ « 1 »
هامش
( 1 ) . احتمالًا اشاره است به آيه 12 از سوره مائده كه مىفرمايد :وَ قالَ اللَّهُ إِنِّي مَعَكُمْ؛ خداوند فرمود : ( همانا من با شمايم . ) و آيه 16 از سورهى ق كه مىفرمايد :وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ؛ ( و ما از شاهرگ [ او ] به او نزديكتريم . ) رشحات عين الحياة ؛ نفحات الانس ، شمارهى 569 ؛ طرائق الحقائق ، ج 2 ، ص 281 ؛ رياض العارفين ، ص 47 .