اما اين كه ديوان و منتخبات مثنوى نيز سرودهى او باشد معلوم نيست ، زيرا تراجم نويسان اوحدى مراغهاى مشهور به اصفهانى را با وى يكى انگاشتهاند .
شعر
- خويشتن را نمىشناسى قَدر * ورنه ، بس محتشم كسى اى صَدر !
هم خلَف نام و هم خليفه نسب * نه به بازى شدى ، خليفه رَسَب
ذات حق را مَهينه اسمى تو * گنج تقديس را طِلِسْمى تو
به بدن دَرج ، اسم ذات شدى * به قوا ، مظهر صفات شدى
باده نوشيدگان جام السْت * نشدند از شراب دنيا ، مست
ذوق پاكان ، به خُمّ و مستى نيست * جاى نيكان به كبر و هستى نيست
اوحدى ، شصت سال سختى ديد * تا شبى ، روى نيك بختى ديد
سرِّ گفتار ما ، مجازى نيست * باز كن ديده ، كاين به بازى نيست
سالها چون فَلك به سر گشتم * تا فَلك وار ، ديده ور گشتم
از برون ، در ميان بازارم * وز درون ، خلوتى است با يارم
آن كه عيب تو گفت ، يار تو او است * و آن كه پوشيده داشت ، مار تو او است
راه معنى ، به اسب و زين نروند * جز به دل ، در طريق دين نروند
خواهى اطلس بپوش و خواهى دلق * با خدا باش در ميانهى خلق
ذكر بىفكر ، علم بىعمل است * دل بىعشق ، چشم با سَبَل است
دلِ شب زنده دار ، زنده بوَد * قالب خفته ، سرفكنده بود
مردم ، نشسته فارغ و من ، در بلاى دل * دل دردمند شد ، ز كه جويم دواى دل ؟
از من نشان دل طلبيدن ز بيدلان * من نيز بىدلم ، چه نوازم نواى دل ؟