تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
اما اين كه ديوان و منتخبات مثنوى نيز سروده‌ى او باشد معلوم نيست ، زيرا تراجم نويسان اوحدى مراغه‌اى مشهور به اصفهانى را با وى يكى انگاشته‌اند . شعر
- خويشتن را نمىشناسى قَدر * ورنه ، بس محتشم كسى اى صَدر ! هم خلَف نام و هم خليفه نسب * نه به بازى شدى ، خليفه رَسَب ذات حق را مَهينه اسمى تو * گنج تقديس را طِلِسْمى تو به بدن دَرج ، اسم ذات شدى * به قوا ، مظهر صفات شدى باده نوشيدگان جام السْت * نشدند از شراب دنيا ، مست ذوق پاكان ، به خُمّ و مستى نيست * جاى نيكان به كبر و هستى نيست اوحدى ، شصت سال سختى ديد * تا شبى ، روى نيك بختى ديد سرِّ گفتار ما ، مجازى نيست * باز كن ديده ، كاين به بازى نيست
سال‌ها چون فَلك به سر گشتم * تا فَلك وار ، ديده ور گشتم از برون ، در ميان بازارم * وز درون ، خلوتى است با يارم آن كه عيب تو گفت ، يار تو او است * و آن كه پوشيده داشت ، مار تو او است راه معنى ، به اسب و زين نروند * جز به دل ، در طريق دين نروند خواهى اطلس بپوش و خواهى دلق * با خدا باش در ميانه‌ى خلق ذكر بىفكر ، علم بىعمل است * دل بىعشق ، چشم با سَبَل است دلِ شب زنده دار ، زنده بوَد * قالب خفته ، سرفكنده بود مردم ، نشسته فارغ و من ، در بلاى دل * دل دردمند شد ، ز كه جويم دواى دل ؟ از من نشان دل طلبيدن ز بيدلان * من نيز بىدلم ، چه نوازم نواى دل ؟