قزوين است و صاحب شهرتى بسزاست . خانهاش را پرسيده ، خدمتش رسيدم . اتّفاقاً آن روز ، روز عيدى بود كه آمد و شد نزد وى زياد بود ، وى هم به امور ظاهرى اشتغال داشت ، پيش خود گفتم : كسى را كه به من معرّفى كردهاند ، اين نبايد باشد . باز گفتم :
مىنشينم ، تا ببينم چه مىشود . تا نزديك ظهر نشستم ، خواستم برخيزم و بروم ، [ چون آثارى به حسب ظاهر در وى نديدم ] فرمود : بنشين . جمعيّت كه رفتند ، مرا از اطاقى به اطاق ديگر برد ، تا به اطاق مخصوص خود رساند و دستوراتى به من داد . مدّتى در قزوين بودم و خدمتش مىرسيدم ، سپس به من فرمود : كار تو در اين جا تمام شد ، به شهر خود برو .
به تبريز آمدم و شاگرد تاجرى شدم . آن تاجر و خانوادهاش مريد كسى بودند كه قابليّت راهنمايى را نداشت . من به راهنمايى آنان آن طورى كه بايد ، پرداختم و به خانواده وى روزى دو صفحه رسالهى عمليّه مرجع وقت را برايشان بيان مىكردم . وى مىگفت : شيخ عبداللَّه را كه حضرت - عليه السّلام - اشاره فرموده بود ، تا به حال نيافتهام .
- وقتى پيرمردى را ديدم ، فهميدم شيطان است . دست به محاسن خود گذاشتم و گفتم : بيا در اين لحظات آخِر عمر ، دست از من بدار . به من گفت : نگاه كن ! چون نظر كردم خود را در قلّه كوهى ، و در زير ، درّهاى عميق ديدم . به من گفت : خدا در دل من رحم قرار نداده ، چنان چه به كسى طَرفة العَينى دست بيابم ، چنان او را در اين درّه افكنم ، كه اثرى از آثارش نماند ، مرا به كوچك و بزرگ ترحم نباشد .
- نقل است كه فرزندان جوانش يك يك مريض شدند و مردند ، كه ديگر جوانى براى وى نماند ، گفتند : اين چه حالت است ؟ شما را ناراحت نمىبينيم . فرمودند :
قبالههايى را كه مرسوم است ، مىنويسند ديدهايد ؟ در آخِر آن مىنويسند : اين مِلك فلان شخص است ، هر گونه تصرّفى در آن مىتواند بكند . فرزند من و هر چه در عالم است ، مِلك طِلق حضرت حقّ است و هر گونه در آن مىتواند تصرّف بكند ، منتهى چند روزى به رسم امانت ، در اختيار من قرار داده ، مِلكِ طِلق من نكرده ، تا از گرفتنش ناراحت شوم .
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 188
مساهمون: الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
ص١٨٨