كمال كوفى و شهاب الدّين ، عمر بن محمد - متوفى به سال 632 - رسيد . در خارج شهر اصفهان خلوت گاه عبادتى اختيار كرد و در كنج عزلت به سختى شب و روز مىگذرانيد با آن كه پيش از اين خود ثروتمند بود و حتى مستمندان را دستگيرى مىنمود . اين رهرو راه معرفت در دوم جمادى الأولى سال 635 به دست مغول « 1 » به شهادت رسيد . از وى ديوان شعرى بر جاى مانده است . اين رباعى را با خون خود به ديوار نوشته بود :
دل خون شد و شرطِ جان گدازى اين است * در حضرت او كمينه بازى اين است
با اين همه هم ، هيچ نمىيارم گفت * شايد كه مگر بنده نوازى اين است
شعر
- جان را چو نيست وصل تو حاصل ، كجا برم ؟ * دل را كه شد ز درد تو غافل ، كجا برم ؟
گفتند : بر گرفت فلان دل ز مهر تو * من داورى مردم جاهل كجا برم ؟
گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر * آن مهر بر كه افكنم ، آن دل كجا برم ؟ « 2 »
به تركِ خويش بگو ، تا به كوى ياررسى * كه كارهاى چنين ، با خطر تواند بود
هامش
( 1 ) . مغول : قوم معروف ، ساكن در كشور مغولستان ، شمال چين و نواحى ديگر .
( 2 ) . خواجه محمّد حافظ شيرازى مىگويد :ور باورت نمىشود از بنده اينحديث * از گفتهى « كمال » ، دليلى بياورم
« گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر * آن مهر بر كه افكنم ، آن دل كجا برم ؟ »