بود .
شعر
- درد دهر به هر كه در رسيدم * و ز ديدهى اعتبار ديدم
جز نقش توأش نبود در دل * جز فكر توأش نبود حاصل
مهر تو به مهر و ماه تابيد * هندو ، مَه و مِهر را پرستيد
آبى زتو سوى آتش آمد * بر مغبچه ، آتشت خوش آمد
سوزى زتو اندر آب افتاد * يك فرقه در اضطراب افتاد
عكس تو به روى بت در افتاد * بت قبلهى قوم ديگر افتاد
رنگى زتو ريخت در گلستان * بلبل شده كودك دبستان
از مهر تو نيست كس مُعرّا * آفاق انفس هَلُمَّ جَرّا « 1 »
سنگى است كه مىربايد آهن * كمتر نه تو زآنى و نه زين من
چون كاه رُبا ، رباى كاهم * كز كاه كِشان گذشت آهم « 2 »
( 770 ) شيخ اسداللَّه اصفهانى ، متخلّص به ديوانه
عالمى حكيم ، اديبى عارف است كه اشعارى شيوا مىسرود و در مدارس اصفهان معقول تدريس مىنمود . روز يكشنبه 18 ذى القعده در حدود سال 1334 دار دنيا را بدرود گفت و مزارش در تخت پولاد اصفهان است . « 3 »
هامش
( 1 ) . آفاق و انفس نيز همچنان از محبت تو جدا نيستند .
( 2 ) . طبقات اعلام الشيعه ( الكرام البرره ) ، ج 1 ، ص 122 ، شمارهى 239 ؛ مجمع الفصحاء ، چاپ قديم ، ص 499 .
( 3 ) . طبقات اعلام الشيعه ( نقباء البشر ) ، ج 1 ، ص 132 ، شمارهى 299 .