تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
شعر
- در جامه‌ى صُوف ، بسته زنار چه سود ؟ * در صومعه رفته ، دل به بازار چه سود ؟ ز آزار كسان ، راحتِ خود مىطلبى * يك راحت و صد هزار آزار چه سود ؟ رخت دلم هر چه بود ، عشق به غارت ببرد * صبر نه راهى است خوار ، عشق نه راهى است خرد هر كه به ميدان عشق ، گام نهد كام يافت * هر كه به ديوان صبر ، پاى نهد دست برد بارِ جفاهاى دوست ، كوه نداند كشيد * حلقه‌ى زلفين يار ، باد نيارد شمرد وصل شد و هجر ماند ، آه ! كه در باغ عمر * خوار به پيرى رسيد ، گل به جوانى بمرد « 1 »

( 426 ) شيخ ابوالقاسم رمضان

( 427 ) ابوالقاسم سايح

حكايت خواجه عبداللَّه انصارى - متوفى به سال 481 - مىگويد : وى با جماعتى به مهمانى
هامش
( 1 ) . رياض العارفين ، ص 117 .