- نبوَد بنده را خداوندى * جمله گفتم اگر خردمندى
بنده بىبند ، پادشه نبود * بنده ز آن گفتمت ، كه در بندى
دلى كو شوق را بنگاه باشد * ز هر شادى و غم آزاد باشد
ببايد كعبه را بىرنج رفتن * كه ره بر باديه كوتاه باشد
چنين رفتند مردان راه مولى * نه هر كس را به مولى راه باشد
زهى مردان برهان در سحرگاه ! * خوش آن مردى كه بر درگاه باشد !
يكى آمد ز نزديكانِ درگاه * كه سرِّ عاشقان ، اللَّه باشد
يكى مجروح زخم هجر گشته * دگر در لا مكانِ شاه باشد
الا اى بوذرا ! آگاهتر باش * كه شبخون اجل ناگاه باشد
و نيز در جاى ديگر مىسرايد :
- اى دل مسكين من ! تو از قضا هشيار باش * هر چه بينى دونِ مولى ز آن همه بيزار باش
راهِ طاعت برگزين و از جفا پرهيز كن * تندرستى مىنما و خود بسر بيمار باش
تا تو را آواز نايد « لا تخف » ، ايمن مباش * با دعا و با بكا و با غم و تيمار باش
اى به دعوى پيش رفته ، صدق با دعوى بيار * عاشقان در شب نخسبند ، يك شبى بيدار باش
اى زخاكت آفريده بوذرا ! آگاه باش * خاك بودى ، خاك گردى ، در ميان هشيار باش « 1 »
هامش
( 1 ) . رشحات عين الحياة ؛ نفحات الانس ، شمارهى 430 .