آيا او بابا بابا كرده و خوابيده يا خوشحال خوابيده . كمى كه با او اين طور حرف زدم ، احساساتش گل كرد يك وقت اشكهايش جارى شد ، دستمال را درآورد و مرتباً مىگفت : خدا ، خدا .
به او گفتم اين خدا كيست ؟ اين خدا چيست ؟ حالا كه احساسات گل كرده خدا خدا مىگويى ، چرا ديشب كه فكر و عقل بود برايم استدلال مىكردى كه خدا نيست ؟
يكى از بزرگان نقل مىكرد دكترى منكر خدا بود ؛ يك پسر داشت و اين پسر احتياج به جراحى پيدا كرد ، پسر را زير چاقوى جراحى بردند ، دستش از همه جا قطع شد . مىگويد من پيش اين دكترى كه بارها
استدلال مىكرد كه خدا نيست و من هر چه براى او مىگفتم خدا هست ، قبول نمىكرد رفتم ، ديدم پشت اطاق جراحى دستمال به دست گرفته مىگريد ، با خدا مناجات مىكند : اى خدا ، پسرم را از تو مىخواهم . اى خدا ، تو بايد به پسرم عنايت كنى . جلو رفتم ، گفتم آقاى دكتر ، تو كه خدا را قبول نداشتى ؟ گفت تقاضا دارم برو كنار ، حالى دارم تا بتوانم بچهام را از خدا بگيرم .
معمولًا اگر انسان به فطرتش مراجعه كند ، خدا را مىيابد . اين علم نيست . شهود است نظير آدم تشنه كه مىيابد تشنگى را . انسان اگر با فطرت باشد - به قول طلبهها من حيث هى هى - يعنى مشوب نباشد ، فكرها خرافى جلو نيامده باشد ، لجاجتها و عصبيتها نباشد ، واسطهها كنار رفته باشد در آن لحظه خدا را مىيابد نظير آدم تشنه كه مىيابد تشنگى را ؛ به اين « دليل فطرت » مىگويند .
جهاد با نفس (فارسى) — صفحة 484
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٤٨٤