قدرت است نه عدم .
و دليل ديگر بر اينكه عدم اثر قدرت نيست آنكه :
اثر را بايد بمؤثّر استناد داد و وجودش را مرتبط به آن دانست قهرا لازمه اين معنا آنست كه اثر بعد از مؤثّر باشد و چون عدم همان نيستى ازلى است و ثبوتش قطعا قبل از قدرت مىباشد لا جرم مستحيل است اثر قدرتى كه متأخّر از آنست قرار گيرد .
قوله : لانّه نفى محض : ضمير در « لانّه » به عدم راجع است .
قوله : و يتجدّد به : ضمير در « يتجدّد » به اثر راجع بوده و در « به » به مؤثّر عود مىنمايد .
متن :
قلنا
العدم انّما يجعل اثرا للقدرة باعتبار استمراره و عدم الصّلاحيّة بهذا الاعتبار فى حيّز المنع و ذلك لانّ القادر يمكنه ان لا يفعل فيستمرّ و ان يفعل فلا يستمرّ ، فاثر القدرة انّما هو الاستمرار المقارن لها و هو مستند اليها و متجدّد بها .
ترجمه :
جواب
در جواب اين سؤال مىگوييم :
عدم را باعتبار استمرارش اثر قدرت قرار مىدهند و قبول نداريم به اين معنا مقدور نباشد چه آنكه قادر كسى است كه برايش ممكن است فعل را بجاى نياورده و در نتيجه عدم ازلى مستمرّ بماند و اينكه آن را انجام داده و بدينوسيله جلو استمرار آن را بگيرد .
پس در نتيجه بايد گفت اثر قدرت استمرار عدم كه با قدرت مقارن است مىباشد و پرواضح است كه اين معنا هم مستند به قدرت بوده و هم
تفصيل الفصول في شرح معالم الأصول (فارسى) — صفحة 608
مساهمون: سيد محمد جواد ذهنى تهرانى
ص٦٠٨